به به چقدر خنک شدم.... یه مشت دیگه آب به صورتم میزنم.... بیرون پنجره هوا تاریکه.... چقدر لذت بخشه...نیست...نیست....اما خودم اون رو از مادر بزرگ گرفتم بوی عطرش میاد اما خودش نیست..میرم جلوتر پیداش میکنم...بغلش میکنم و میبوسمش....اخه اون دیگه مال خودم شده بود...باید همیشه پیشم میموند....یه نیم ساعتی باهم بودیم ....برای یه چند ساعتی باهم خدافظی کردیم.....خوب دوروبرم رو نگاه کردم وقتیخوب نگاه کردم دیدم رفته اما اون یکی هست.....هیچ وقت تنهام نمیذاره میخواستم برم تو بغلش گر یه کنم اما اون فقط نگام میکرد و از دیدن اشک تو چشام تعجب کرده بود.....میدونست چقدر دوستش دارم....بهش گفتم اگه تو نبودی این زندگی من رو به نابودی بود....بهم لبخند زد...گفتم اگه تو نبودی من کجا می رفتم؟ پیش کی دستمو دراز میکردم....رفتم جلو اونم اومد جلو....بهم لبخند زد گفت : من هیچ وقت تنهات نمیذارم به شرطی اینکه همیشه رو حرفت بمونی و زیر قولت نزنی اون موقع میبینی که چقدر دوستت دارم و بهت کمک میکنم...خیلی خوشحال شدم رفتم جلوتر ...اونم اومد جلو...اشکی که تو چشام بود اجازه نمیداد خوب ببینمش...دستی به چشام کشیدم خواستم برم جلو تر که دستاشو بگیرم....اما اون خودش اومد جلو اومد جلو آروم تو گوشم گفت تو منو دوست داری؟ گفتم بیشتر از هر چی که تو فکر کنی......دستامو گرفت گفت عشق من به تو رو حدشو هیچ کس نفهمیده و نمی فهمه چون خودم فقط ازش خبر دارم.....تا آخرش باهاتم....اینو گفت و رفت....چشام همه جا رو دنبالش گشت...پس کو؟چرا رفتی؟ این بود عشقت؟ اما نه اون منو خیلی دوست داشت...باید به حرفش گوش میکردم...بهش قول داده بودم که فقط بهش توکل کنم...بهش ایمان بیارم ...راهمو انتخاب کنم....تا منو به هدفم برسونه...اخه میدونی اون خدای من بود خدا.........خیلی دوستش دارم گفت هیچ وقت تنهام نمیذاره ه ه ه ه....خوشحال بودم چون دوباره وقتش شد آره دیگه ظهر شده بود بعد از چند ساعت دوباره رفتم پیشش پرسید: خب بعد از من با کی حرف زدی؟ هیچی بهش نگفتم اخه میدونی این سجاده نماز مادربزرگم بود که مال خودم شده بود...نمیخواستم بفهمه که با بزرگترین عشقم حرف زدم.....شاید ناراحت میشد.... اميدوارم هميشه چيزي به اسم عشق بينتون
باشه هيچ وقت عشقتونو گم نکنين که بخواين
دنبالش بگردين عشق اينه که تو خوابتم به يادش
باشي وقتي ميخواي بري ديدنش با يه شاخه گل
ميتوني خوشحالش کنی تا ميتوني عشقتو محکم نگه
دار که یه وقت میره و اینجوری تنهات
میذاره بابا چرا گر یه میکنی هنوز که
نرفته اگه ميخواي عشقو تو چشاش ببيني خوب تو
چشاش نگاه کن اگه اومد خواستگاريت...... زود پانشي بري؟ميگن منتظر
بوده هميشه با اين جمله خوشحالش
کن
******اميدوارم خوش بخت
بشين****** یاد اون روز به خیر چقدر خوش حال بودم اما خدایی هیچی به اندازه ی دوران دبیرستان نبود مخصوصا دو سال آخر .... اوج شیطنت بود اوج خراب کاری حتی دیگه مدیر مدرسه هم از کارام داشت دق میکرد (کاش دق میکرد می رفت ما که شانس نداریم..... دیگه کار به جایی رسیده بود که میگفتن دیگه نمیگم مامانتو بیار ... این چند ماه که تموم شه یه نفس راحت از دستت میکشیم.... اما اخه چرا؟ بابا بی جنبن دیگه مگه میشه از دختری که این کارا براش عادیه خواست که دست برداره...ولش کن بالاخره یکی باید جواب سخت گیر یهای اینارو میداد دیگه........ چشمتون روز بد نبینه روز دانش آموز محوری که بود من جای مدیر بد اخلاق مدرسه رو گرفتم انقدر به بچه ها خوش گذشت اون روز ........ اما داشتم میگفتم که ما هم اومدیم بیرون ..... پیش به سوی آینده.... 










![]()










![]()

![]()
![]()
![]()









![]()

نمیدونم چطور اون شبو به صبح رسوندم صبح بود مامانم نشست بالا سرم با کلی قربون صدقه بیدارم کرد
تند تند صبحونه رو خوردم از خونه که رفتیم بیرون یه دسته گل خوشگل برام خریدن اولین قدمو که داخل اونجا گذاشتم کلی خوشحال بودم یه محیط تازه دوستای تازه یه دنیای جدید با فکرای بچه گونم پیش خودم میگفتم یعنی میشه همش با نمره ی ۲۰ برم خونه یعنی میشه دوست پیدا کنم ....... هر وقت که تعطیل میشدیم بدو بدو می رفتم خونه هر چی تو مدرسه پیش اومده بود با آب و تاب بچه گونه برای مامان و بابا تعریف می کردم.... واقعا چقدر زود تموم شد اون رویاهای بچه گونه اون فکرا کجا رفتن؟ اون دوستای قدیمی؟ اون معلمی که برام مثل یه مادر زحمت کشید ....اون بابای مدرسه که همش بازیگوشیای منو تحمل میکرد....... همش تموم شد.....
)
تا یه هفته بعدش مدیرمون چپ چپ نگام میکرد...... ![]()
![]()
![]()
چهارشنبه 30 خرداد1386
یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |
شنبه 26 خرداد1386
یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |
سلام بچه ها دلم براتون تنگ شده بود گفتم بیام یه سری بزنم انشا ء الله حال تک تکتون خوب باشه.....
جمعه 4 خرداد1386
یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |



