تبليغاتX
ღ.•*♥*•.ღ نم نم بارون ღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღ نم نم بارون ღ.•*♥*•.ღ

 

قسمت پنجم :

سپیده با اعتراض ازم فاصله گرفت و گفت :" چرا بهش دست زدی؟"  فهمیدم دوست نداره من اون عکس رو ببینم و در موردش چیزی رو بدونم. کمی از واکنش سپیده دلخور شدم اما از کاری که میخواستم بدون اجازه انجام بدم پشیمون شدم و ازش معذرت خواستم و با پیش کشیدن بحث تولد فضا رو عوض کردم.  خواهرای سپیده هم اومدن کنارمون و با هم کلی ماجرا تعریف کردیم و خندیدیم. سپیده گفت که امروز برای دعوت بچه ها رفته بود وقتی پرسیدم کیا؟ گفت فردا لیستشون رو بهت میدم. موقع خداحافظی سپیده به خاطر رفتارش ازم معذرت خواست بوسیدمش و گفتم دیگه بهش فکر نکن. بهم گفت که فردا عصر برای سفارش کیک و خریدن تنقلات میاد دنبالم تا بریم فروشگاه سر میدون.

 

صبح فردا بیشتر کارام رو سریعتر انجام دادم تا برای عصر چیزی باقی نمونه ،نزدیک ساعت 4 بود که سپیده اومد دنبالم زنگ در رو زد ، در رو باز کردم و گفتم بیاد بالا تا حاضر شم و بریم. سپیده حیاط خونمون رو دوست داشت گفت پایین می مونه تا بیام. برفای روی تاب رو کنار زد و می خواست یکم بشینه که شنید :" نـــه خانوم نشینید این تاب خرابه نیاز به تعمیر داره." سپیده در کمال تعجب برگشت و سلام کرد. صدای سینا بود که تازه از کارخونه برگشته بود. جفتشون وقتی همدیگرو دیدن خشکشون زده بود. من این صحنه ها رو از پنجره ی اتاقم می دیدم قصد فضولی نداشتم اما خب کنجکاویم اجازه نمی داد. سینا سریع سرشو انداخت پایین و اومد بالا. سپیده هم رد پای سینا رو با چشماش دنبال می کرد و سرجاش واستاده بود. می دونستم الان میاد سراغ من و می خواد بپرسه این دختر کیه... به خاطر همین از جلو پنجره اومدم کنار و رفتم سمت کمد ، پالتوی مشکی که عمو از سوئد برام سوغات آورده بود رو برداشتم و تنم کردم. داشتم دکمه ها ی الماسیش رو می بستم که صدای در اتاق سینا رو شنیدم که بهم خورد و بسته شد. تعجب کردم که چرا نیومد ازم سوال بپرسه... آرایش کمی کردم ، شال فیروزه ایم رو سرم کردم ، دستکش و شال گردنم رو برداشتم ورفتم پایین. سپیده تو حیاط منتظرم بود گفت :"به به خانوم خوشگل ما رو نگاه این پالتو خیلی بهت میاد سارینا ، مثه عروسک شدی ...اممم راستی سارینا.... این آقا کی بود؟" نگاه مرموزانه ای بهش انداختم ، چشماش یه حالت گیج و گنگ داشت، گفتم "بریم دیر شده... اون آقا هم داداشیه گلمه سینا...ندیده بودیش؟ آخ راست میگی تو هر وقت می اومدی سینا اینجا نبود... تازه از کانادا اومده ... نگاه زودباش دیگه دختر دیر شدا..." سپیده یه نگاهی به پشت سرش انداخت و اومد بیرون. فکرم مشغول این دو نفر بود رفتارشون عجیب بود ، باید از سینا می پرسیدم که چه خبره.

 داخل ماشین که نشستیم لیست مهمونا رو داد دستم و خواست نگاشون کنم و برای خرید وسایل تعداد مهمونا رو بدونم. اولین نفری که اسمش رو دیدم پرهام بود ، زیر چشمی به سپیده نگاه کردم تو خودش بود یه دستش رو فرمون ماشین بود و با اون ناخن اون دستش هم با دندوناش ور می رفت ، تو چشماش برق شادی دیده می شد. یعنی اون عاشق پرهام شده بود؟ باورم نمی شد.... اگه نه پس چرا اولین نفر اسم پرهام بود...اون عکس توی اتاقش... دیونه شدم این که دلیل درست حسابی نیست،دوباره لیست رو نگاه کردم چند نفری رو خط زده بود درست همونایی که منم دوست نداشتم بیان ، خب پرهام هم خط می زد مگه چی می شد..... ازش دلخور بودم. نرسیده به میدون تجریش پارک کرد و به سمت فروشگاه حرکت کردیم،حواسم به چیزی نبود هر چی که سپیده می گفت تایید می کردم و اونم بر می داشت...خرید که تموم شد بسته هایی رو می دیدم که داره یکی یکی دست من میده و میگه بریم بذاریمشون تو ماشین...دنیایی از پاستیل های رنگی و شکلات های مختلف و چیپس و پفک . بعد از اون به قنادی رفتیم که نزدیک امام زاده صالح بود... چه گنبد قشنگی داشت...برف نصف گنبد رو پوشونده بود و آدما ریز و درشت برای زیارت می رفتند و می اومدند ، چند باری نزدیک بود لیز بخورم که سپیده دستم رو گرفت این بار خودم گفتم که ببخش سپیده تقصیر کفشای سیندرلاییمه و با هم خندیدیم....این همون جمله بود که با شنیدن از پرهام خشم تموم وجودم رو گرفته بود اما حالا چرا خودم با گفتنش خندیدم؟ موقع سفارش کیک سپیده ازم خواست که شکل موردنظرش رو برای قناد رو کاغذ بکشم ، یه قلب بزرگ کشیدم و روی این قلب با حروف انگلیسی اسم سپیده رو به صورت یه شکل نقاشی کردم ، خود سپیده متوجه ی شکل نشد و وقتی براش توضیح دادم خیلی خوشحال شد.از آقای قناد خواستیم که از ژله ی قرمز و پاستیل های رنگی برای تزیینش استفاده کنه ، کلاه های فانتزی تولد و ریسه های رنگی ، بادکنک و ستاره های رنگارنگ و کلی نقل های شکلیه تولدت مبارک و بالاخره شمع 21 سالگی تولدش رو گرفتیم و اومدیم بیرون. سپیده من رو تا خونه رسوند همدیگرو بوسیدیم و خداحافظی کردیم ، حرکت کرد و بلند گفت :" فردا یادت نره منتظرتم..." براش دست تکون دادم و اومدم داخل حیاط.  بابا ولی رو کنار استخر دیدم که آتیش کوچیکی درست کرده و روی یک صندلی نشسته ، یک صندلی خالی هم کنارش بود....

 

بابا ولی  پیرمرد مهربون و دوست داشتنی و شوهر کوکب خانوم بود، مثل پدربزرگم دوستش داشتم. هوا ابری و بهم ریخته بود انگار داشت تلاششو می کرد تا گوله های سفید و نرم و پفکی خوشگلشو روی این شهر و آدماش خالی کنه. یواش یواش نزدیک باباولی رفتم ، با دیدن من بلند شد وگفت:" سلام سارینا جان چطوری؟ سرحال هستی بابا؟  بشین رو این صندلی بشین بابا ، سینا هم تا الان اینجا بود که با یه تماس تلفنی و چند بار الو الو گفتن رفت بالا معلوم نیست کی بود که نمی خواست جلو من صحبت کنه." چقدر طرز صحبت باباولی رو دوست داشتم ، همیشه می خندید و خدا رو شکر می کرد ، ریش و سبیل سفید رنگش ، موهای سفید زیر کلاه بافتنی مشکی رنگش ، چین و چروک صورتش ،دستهای پینه بسته و گرمش،  همه نشونی از با تجربگی و پختگیش بود. وقتی می خندید با خط هایی که کنار چشمای با محبتش می افتاد چهره ی معصوم و نورانی پیدا می کرد. بهش گفتم:" باباولی شما خیلی مهربونی تو رو خدا به خاطر من دیگه از جاتون بلند نشید خجالت می کشم" اما اون گفت : " شما ارباب این خونه اید ، ما هم جایگاه خودمون رو داریم ، احترام هر کس هم به جای خودش بابا جون" سرم پایین بود و سوختن چوب ها تماشا می کردم ، باباولی حواسش بهم بود ، با چوبی که دستش بود آتیشو زیر و رو کرد و گفت :" ناراحتی بابا...تو دلت خیلی چیزا و تو سرت فکرها داری." برف خیلی آروم می بارید ،شالم رو روی سرم مرتب کردم دستمو جلوی آتیش گرفتم و گفتم:" آره خیلی... بحثو عوض کردم و ادامه دادم باباولی شما جای پدربزرگم هستید اگه بحث احترامه من باید احترام قائل شم براتون ، کاری هم به جایگاه و ارباب و رعیتی ندارم ، شما برای ما خیلی بزرگید بابا ولی  ،دیگه اینجوری منو شرمنده نکنید. پیرمرد از ته دل خنده ای کرد و سرشو تکون داد و دوباره با آتیش بازی کرد ، رو به من کرد و گفت:" پری خانوم خدابیامرز دوتا بچه هاش رو مثل دسته ی گل بزرگ کرد ، ادب و احترامشون تعریف کردنیه ، من واقعا تحسینش می کنم ، از آقا سیاوش پدرتون هم هر چی بگم کم گفتم ، اونم کم تاثیری نداشت ، ایشالا که سایشون همیشه بالا سرتون باشه و شما رو هم برای خانواده حفظ کنه." آهی کشید و آروم سرش برگردوند و به خونه ی کوچیکشون که از نظر من فوق العاده با صفا و قشنگ بود نگاهی انداخت و گفت :" من و کوکب هم برای بچه ها کم زحمت نکشیدیم ، درسته سواد درست حسابی نداشتیم اما سعی کردم که بچه ها هیچی کم نداشته باشن و مایه ی افتخار ما بشن ، خدا میدونه که روز و شب من تموم درختهای حیاط این خونه بودن و هستند ، گلهای رنگارنگ دور استخر، گلدون های سفارشی پری خانوم.... تموم زندگی من بودند و با عشق باهاشون زندگی می کردم و با لقمه نون حلالی که روزیم از خدا بود بچه های عزیزتر از جونم رو بزرگ کردم ، اما... نمی دونم چطور شد که اون 3 تا پسر نا اهل شدن...."  ناراحتی رو تو چشمای نمناک پیرمد می دیدم ، دوست نداشتم باباولی رو ناراحت ببینم پیرمرد قلب مهربونی داشت نباید اینجوری لکه دار می شد ، پالتوم رو محکم گرفتم و خودم به سمت پایین خم کردم انگار سردم شده بود ، لبخندی زدم و گفتم:" ای بابا... همیشه اون چیزی نمیشه که آدم میخواد خودت که می دونی بابا ولی... اما شما اجرت پیش خدا محفوظه... راستی آقا رضا رو یادتون نره خدا رو شکر بین بچه هاتون تکه ، هوا رو به تاریکی بود ، من و باباولی گرم صحبت بودیم ، از این در و اون در... از جوونی ها و تجربه های باباولی و خراب کاری ها و سوتی های من...

تا اینکه بابا ولی سرمای هوا رو احساس کرد و گفت :" برو تو بابا جون ، هوا سرد شده ، سینه پهلو میکنی خدای نکرده" باهاش خداحافظی کردم و از جام بلند شدم ، دلم خیلی باز شده بود ، آسمون قرمز رنگ رو بالای سرم می دیدم که دونه های سفید رنگ برف مهمونش بودن و جشن زمستونی راه انداخته وبودن، لبخندی زدم و خدا رو به خاطر داشتن نعمت هایی که داشتم شکر می کردم ، به حکمتش فکر میکردم که با اینکه بزرگترین نعمت یعنی مادرم رو ازم گرفته بود ، اما نعمت های دیگه اش جای خالی او رو تا حدی برام پر می کرد.  کفش هام رو در آوردم ، پالتوم رو گرفتم دستم ، به آینه کاریه ی دیوار نگاه می کردم و پله ها رو می رفتم بالا ، برفهایی که روی موهام نشسته بود چهره ام رو مثل عروسک برفی با لپای قرمز و یخی کرده بود.نزدیک اتاقم که شدم سینا رو با کلی لباس دستش دیدم ، گفتم :" چی شده داداش؟ اینا چیه دستت"  سر تا پامو نگاه کرد و گفت:" سارینا کجا بودی تو چشمات برق خوشحالی رو میبینم....خیلی خوبه دختر گل...دوست دارم همیشه شاد باشی" خندیدم و شونه هام رو انداختم بالا و گفتم :"بیا بریم اتاقم ببینم چه خبره."

 

پنجشنبه 26 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

از نظرات سازنده و خوبتون واقعا ممنونم...موفق باشید بچه ها

 


 

قسمت چهارم :

 

برداشتم ، یه صدای خیلی آرومی شنیده می شد که به سختی میتونستم تشخیص بدم کیه ، با خودم گفتم احتمالا سپیدست زنگ زده تا خواب نمونم ، داد زدم " سپــــــــــــــــــیده بیدار شدم ، حاضر شو میام دنبالت ، حالا چرا با شماره ی  خودت تماس نگرفتی؟" جوابی نشنیدم فقط یه صدای خیلی کم شبیه یه موسیقی آروم شنیده می شد.پشیمون شدم که چرا جواب دادم. همینطور رو تخت نشسته بودم و فکر این رو می کردم که این تماس یعنی چی؟ یادم رفت که باید زود برم دانشگاه ساعت رو که نگاه کردم دیدم وقت کمی دارم خدا رو شکر که بیدار شدم.بلند شدم ، یه نگاهی تو آینه انداختم ، موهام رو شونه کشیدم و از اتاق رفتم  بیرون ، همه جا ساکت بود ، دلم نمی خواست خونه آروم باشه ، دلم می گرفت ، نزدیک آشپزخونه که شدم صدای خوندن ترانه ای رو شنیدم  فهمیدم که کوکب خانوم اومده ، کوکب خانوم  زن مسنی بود و از جوونیش با ما بود و کارای خونه رو انجام می داد  ، بچه هاش هر کدوم یه شهری بودن و اون با شوهرش بابا ولی که باغبونمون بود و پسر کوچیکش تو یه قسمت از حیاطمون زندگی می کردند. از بچگی گوش کردن به صدای کوکب خانوم رو دوست داشتم بهم آرامش می داد. آهسته پامو گذاشتم تو آشپزخونه و نشستم رو صندلی تا یه وقت کوکب خانوم با دیدن من خوندنش قطع نشه. به به چه صبحانه ای آماده کرده بود فضا رو که اینجوری دیدم احساس خیلی خوبی پیدا کردم دلم میخواست یه دل سیر غذا بخورم ، با صدای بلند بخندم و راهی دانشگاه شم . وای اگه مامان پیشمون بود.... سینا رو از سمت اتاقی پذیرایی می دیدم که داره میاد ، کاراش اصلا قابل پیش بینی نبود معلوم بود که صبح زود بیدار شده ، گیتار به دست ، به همراه بابا اومد پیش ما یک دفعه شروع کرد به زدن گیتار رو با صدای بلند ســـلام علیک کردن  و بعد هم همراه کوکب خانوم به خوندن ادامه داد . خیلی خوشحال بودم که همه شادن ، مخصوصا بابا که تو این چند وقت خیلی افسرده بود. خدا رو شکر کردم بالاخره بعد از دو سال رنگ غم از خونمون رفت هرچند غم از دست دادن مامان چیزی نبود که از یادمون بره اما مجبور بودیم که حتی شده به تظاهر این کار رو کنیم.

بعد از صرف صبحانه بابا تصمیم گرفت که سری به کارخونه بزنه یه کارخونه ی مواد شوینده داشت ، کسب و کارش خوب بود، چند وقت بود که حسابدار برای مرتب کردن حسابهای قبلی با بابا تماس می گرفت ، بابا هم  چون فرصت امروز رو مناسب دید به همراه سینا رفتند. من هم جزوه هامو برداشتم واومدم بیرون. داشتم کفشم رو می پوشیدیم که باز هم گوشیم زنگ خورد، باز همون شماره... ساعتم رو که نگاه کردم دیدم فقط 20 دقیقه فرصت دارم  خودمو برسونم دانشگاه... گوشیمو جواب دادم ، بازم صدایی نیومد ، با خودم گفتم این کیه که سر صبحی وقت گیر آورده صداشم در نمیاد. سریع سوار ماشین شدم از خیابونی که خونه ی سپیده توش قرار داشت داشتم رد می شدم که دیدم بیچاره اونجا منتظر واستاده ، با دست اشاره کردم بیا بالا. سپیده چپ چپ نگاهی بهم انداخت ، نشست و تا دم دانشگاه غرغر کرد. حق داشت خب. وقتی رو صندلی امتحان نشستم خیلی استرس گرفتم ،اطرافم رو نگاهی انداختم ، مهیار چند ردیف عقب تر بود ، سپیده کمی جلوتر و صندلی کناری من خالی بود. می دونستم که باید جای پرهام باشه ، چون طبق معمول شماره های ما همیشه نزدیک هم بود. پیش خودم گفتم حقته آقا پرهام دو واحد که بیفتی تازه یاد می گیری امتحان و تقلب یعنی چی. چند دقیقه دیگه برگه ها رو توزیع می کردند ، نگام به صندلی پرهام بود ،چه حس بدی داشتم انگار نگرانش شده بودم ، یکم از بطری آبی که همراهم بود آب خوردم تا آروم شم. برگشتم تا پشت سرم رو نگاهی کنم مهیار سرش رو دستش و چشماش بسته بود ، گفتم آدمی که شب امتحان بشینه فیلم سینمایی ببینه همینه دیگه ، موندم تو چطور همیشه نمره هات بالاتر از من میشه تقلب هم که تو کارت نیست. حالا چرا پرهام نیومده! برگه های رشته ی شیمی آزمایشگاه رو پخش کردن نوبت به رشته ی ما رسید، سربرگ رو پر کردم و مشغول نگاه کردن به سوال ها شدم...خدایا چرا هیچی یادم نمیاد... من که این درس رو خونده بودم... از اون طرف سالن صدای دویدن می اومد دقیق تر که نگاه کردم دیدم پرهام بالاخره اومد. اولش ناراحت شدم میخواستم نیاد تا حالش جا بیاد اما بعدش گفتم این که براش فرقی نمی کنه بیفته هم مهم نیست میگه پایه ی درسیم قوی میشه ! نشست رو صندلیش هنوز نفس نفس می زد  نگاهم رو سریع برگردوندم و خودمو با سوالا مشغول کردم. اما حواسم بهش بود ، انگار امروز وقت نکرده مدل موهاش رو فشن کنه معلومه خواب مونده ، ههه میخواستی زودتر بیدار شی خب . سرش رو برگردوند سمت من ، تو دلم گفتم آها عذرخواهی کن یالا زود باش. یه سلام آرومی گفت و سرشو برگردوند وادامه داد : " تو ادب من بی احترامی به شخص مقابلم راه نداره سلام هم  کلمه ی خاصی نیست چیزی از آدم کم نمیکنه "   یخ کردم  پسره ی پر رو ... منو بگو که فکر میکردم میخواد به دست و پام بیفته. چرا این شکلی شد یک دفعه !

در حین امتحان خیلی خوشحال بودم که نمیتونه تقلب از من بگیره و کنار دستیش هم غایبه ، دریغ از اینکه خودم چیزی ننوشته بودم چند دقیقه ای گذشت و دیدم اصلا سرش رو از برگه اش بالا نمیاره ، خیلی خوبه ، حقته دیدی خوندن بهتر از تقلبه...حالا می خوای چیکار کنی؟ اما کاش می تونستم اینا رو بلندتر بگم بشنوه اون موقع چهره اش دیدنی بود. تا جایی که یادم بود نوشتم ، تایم امتحان تموم شد وقتی برگه ها رو جمع می کردند برگه ی پرهام پر بود ! تعجب کردم آخه چطور ممکنه...  برای استراحت تا امتحان بعدی به پارک کوچیک داخل دانشگاه رفتیم.هوا خوب بود دیگه برف نمی بارید.

با دوستای دیگه خداحافظی کردم تا برم پیش سپیده ، نزدیک تر که شدم دیدم.....

مهیار رو یه قسمت سبزه ها دراز کشیده ، پرهام هم سرش رو گذاشته رو پای مهیار تکون هم نمی خوردند ، سپیده رو دیدم که بالا سرشون واستاده و به من اشاره می کنه که زود بیا.   "ترسیدم سپیده ، گفتم آدم کشتی ، مثل عزرائیل بالا سرشون واستادی دختر"   سپیده : " دیونه ، آدم کشتم؟ ببین چطوری خوابیدن...وای خدا باید ازشون عکس بگیرم، فکر کن عکس رو چاپ کنیم براشون بفرستیم...عالی میشه سارینا، وای چقدر بخندیم..اما این جا که برفه خیس میشن بیا بیدارشون کنیم"

تا امتحان بعدی نیم ساعت مونده بود که تصمیم گرفتیم بیدارشون کنیم ، من که با پرهام کاری نداشتم ، اگر مهیار پسر عمه ام نبود محال بود بیدارش کنم ، به هزار زحمت با چوبای نازک درخت قلقلکشون دادیم تا بیدار شدند. نشستیم تا یکم برای امتحان بعدی مروری کنیم. استاد خسروی رو دیدیم مسئول پروژه ی ما بود داخل حیاط منتظر دانشجوها واستاده بود تا طرح های ارائه شده ی اونا رو بگیره که با دیدن سپیده و پرهام صداشون کرد و اونا هم به نمایندگی از ما رفتند. من که فرصت رو مناسب دیدم پرسیدم:" چی شده مهیار؟ چندتا فیلم دیدی دیشب؟" مهیار بعد از کش و قوس اساسی که به خودش داد  گفت:" هیچی ، دیشب پرهام پیشم بود تا...."   پریدم وسط حرفشو گفتم :"تا فیلم بیشتری ببینید آخه تنهایی نمی چسبه ،آره؟ ببین مهیار نیازی نیست من اینارو بهت بگم خودت زمان بیشتری رو با پرهام دوست بودی ، این آخرش تو رو اغفال می کنه ، توهم بچه درس خونی یه وقت میشی مثل همین یه پسر..."  مهیار پسر آروم و خنده رویی بود اما وقتی که عصبی می شد واقعا تغییر می کرد ، گفت :" سارینا هر چی دلت خواست گفتی!!! دیروز پرهام رو کنس کردی هیچی ! امروز هم....بذار من حرفم رو ادامه بدم بعد قضاوت کن ،تو چطور به خودت اجازه می دی در مورد کسی که نمیدونی صحبت کنی؟ تو چرا بدون فکر صحبت می کنی ، فکر نمیکنی که پشیمون میشی؟"

لبامو غنچه کردم ،ابروهامو کشیدم تو هم ، چشمامو ریز کردم و گفتم : " آخه شنیدن در مورد پرهام برام هیچ ارزشی نداره برای همینم دوست ندارم در موردش حرفی بشنوم... حالا هر کی میخواد باشه!"  مهیارخیلی سعی کرد به خودش مسلط باشه ، هر لحظه منتظر یه عکس العمل ازش بودم ،  چندتا نفس عمیق کشید ،  سرشو تکون داد و رفت کنار استاد خسروی.  با خودم گفتم آخه این پرهام مگه کیه ، کیه که به خودش اجازه داد امروز به من سلام کنه؟ کیه که این مهیار براش کاسه ی داغ تر از آش شده. ای خدا ...

امتحان دوم رو هم دادیم  نسبتا راضی بودم .برای ناهار به کافه ی دانشگاه رفتم ، چون اصلا به غذای سلف عادت نداشتم. کافه خیلی شلوغ بود ، ساندویچم رو گرفتم اومدم رو نیمکت داخل حیاط نشستم.

مهیار رو با دوستاش می دیدم که سخت مشغول برنامه ریزی برای پروژه است، سپیده هم با بچه های آزمایشگاه در مورد موشها صحبت می کرد و صدای خندش حیاط رو بر میداشت. خیلی ها هم به سمت خونه هاشون می رفتند. بچه های شهرستان رو می دیدم که با چمدان و ساک هاشون وسط حیاط منتظر بودند تا حرکت کنند. بالاخره ترم سوم هم تموم شد. پرهام پیدا نبود ، شونه هام رو انداختم بالا و گفتم اون یه جایی همین دور و اطراف کنار چند تا دختر واستاده و قرار مدار میذاره اصلا به من چه که بخوام فکر کنم کجاست. ساندویچم که تموم شد بلند شدم تا لباسمو مرتب کنم و برم. پرهام رو دیدم که نشسته وسط حیاط، دو تا دستاشو بهم گره کرده و سرش رو زانوهاشه. خیلی جا خوردم ، امکان نداشت اون انقدر تنها یه جا بشینه... میخواستم از مهیار بپرسم که چی شده اما با یادآوری حرفهایی که صبح بهش زدم پشیمون شدم...خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره تصمیم گرفتم که برم و این موضوع رو بی اهمیت جلوه بدم. مهیار قرار بود امشب با بابا در مورد کارش تو کارخونه صحبت کنه برای همین با هم برگشتیم. توی راه که بودیم هیچ کدوم حرف نمی زدیم ، از این حالت موذب بودم برای همین در مورد کار ازش سوال پرسیدم و اون با بی حوصگی جوابم رو می داد. گوشیم که زنگ خورد بدون نگاه کردن بهش جواب دادم اولش هیچ صدایی نیومد و خواستم قطع کنم که شنیدم : "قطع نکن... تو منو نمیشناسی ....اما من خوب میشناسمت فقط اینو بدون که کار ما تازه شروع شده...خداحافظ!"  از تعجب وا مونده بودم مهیار پرسید "اتفاقی افتاده؟ حواست کجاست؟ ما رو به کشتن ندی بذارش کنار و رانندگیت رو ادامه بده" نفهمیدم چطور به خونه رسیدیم... سینا و مهیار با هم به اتاقش رفتند و من رو صندلی پیشخون آشپزخونه نشستم. دستام یخ کرده بود ، چشمام رو یه نقطه متمرکز بودن و حرفهای اون تماس رو مرور می کردم...

:"چی شده دخترم؟" پریدم و برگشتم که متوجه شدم بابا حواسش به منه :"چیزی نیست باباجون امتحان امروز یکم حالمو بد کرده همین"  :" برو لباستو عوض کن ، بچه ها رو هم صدا کن بیان اینجا کارشون دارم"

چند روزی گذشت...

سینا و مهیار تو کارخونه ی بابا با شرط نیمه وقت بودن و ادامه تحصیل مشغول به کار شدند. سینا که درسش تموم شده بود اما مهیار باید این شرط رو قبول می کرد. منم تا شروع ترم بعد تصمیم گرفته بودم که وقت بیشتری تو خونه بگذرونم وکمی از کوکب خانوم آشپزی یاد بگیرم... اما خیلی دست پخت افتضاحی داشتم و خراب کاری های زیادی کردم... خوشبختانه اعتماد به نفس بالایی داشتم و سعی می کردم که نا امید نشم.

اواسط بهمن ماه بود که سپیده برای تولدش باهام تماس گرفت و ازم خواست که زودتر برای کمکش برم.سه روز قبل تولدش بود و باید کمی تدارکات می دید . به خونشون رفتم و با کلی سلام علیک با مادرش و خواهراش با هم به اتاق رفتیم. قاب عکسی رو دیدم که پشت و رو روی میز بود کنجکاو شدم که ببینم عکس کیه... اومدم برش دارم که سپیده خودشو انداخت رو عکس و محکم تو بغلش گرفت... از این حرکتش شوکه شدم... یعنی عکس کی میتونست باشه...ما که تا حالا چیزی رو از هم مخفی نکرده بودیم...

 


فعلا

یکشنبه 22 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

 

نمی دونستم بهش چی بگم ، بینمون سکوت موج می زد ، از پنجره که بیرون رو نگاه کردم دونه های سفید و نرم برف رو می دیدم که آروم آروم می بارند. نفسی کشیدم وگفتم : " آقای ارسلانی بذارید رک بهتون بگم ، شما اصلا حق همچین شوخی رو با من نداشتید، فکر کردید منم مثل اون دخترایی  هستم که تو کلاس پا به پاتون با ادا و اصول در آوردن و بی احترامی کردن به استادا که شما اسمشو گذاشتید شیرین کاری و مزه پرونی دوست دارن به شما نزدیک تر شن؟ می تونید با همونا شوخی کنید..نه من !! "  

جزومو برداشتم و به سپیده گفتم که کمکم کنه بریم.  پرهام که سرش پایین بود با شنیدن این جمله ها داغ کرد احساس کرد غرورش له شد ، دندون قروچه ای کرد،  می خواست از خودش دفاع کنه که مهیار جلوشو گرفت و گفت " کوتاه بیا بیشتر از این شلوغش نکن ، من سارینا رو میشناسم عصبی شده یه چیزی گفته...پاشو بریم کلاس که دیر شد ...پاشو"

 

تو راه کلاس بودم که صلاح دونستم نرم چون اصلا حوصله ی شنیدن حرفهای استاد رو نداشتم، سپیده من رو تا پارکینگ همراهی کرد و بعد از اینکه سوار ماشینم شدم با کلی تشکر ازش به سمت خونه حرکت کردم. اما قبل از خونه به همون پارک همیشگی رفتم .برف شدت بیشتری پیدا کرده بود ، دستکشای بنفشم رو دستم کردم ، شال گردن مشکی سفیدم رو دور صورتم پیچیدم و آروم به سمت آلاچیق پارک رفتم ، چقدر خلوت بود برف با سکوت خاصی در حال بارش بود ، نشستم و به خودم و کارام و حرفهام فکر کردم ، تو دلم خوشحال بودم که بالاخره شاخ پرهام رو شکستم... و از طرفی هم... نه نباید به این حرف دلم گوش می کردم اصلا کار خوبی کردم آره ،  یه نفس راحت کشیدم و بعد از یه ساعتی رفتم خونه.

خونه که رسیدم همه چیز عالی بود ، آره باید تلقین می کردم که عالیه. دو سال بود که همه چیز تو این خونه سرد و آروم بود. پله ها رو یکی یکی بدون اینکه کسی متوجه ی درد پام شه می رفتم بالا. بابا  رو دیدم که تو اتاق مهمان مشغول خوندن روزنامه و پیپ کشیدن بود.سلام آهسته ای کردم و نگاهی به چشمای خستش انداختم می دونستم که من رو نمی بینه برای همین پله ها رو ادامه دادم. سینا تو اتاقش بود و باز داد و بیداد می کرد که " بابا جان ....صد بار گفتم نذار کوکب خانوم به اتاق من دست بزنه ای بابا بذار همینطوری بمونه... شما تا حالا پسر نا منظم ندیدید دائم دارید می گید که من شلخته و نا منظمم"  سینا برادرم بزرگم بود. من خیلی دوستش داشتم چون اون تنها کسی بود که حرفم رو متوجه می شد اونم همین حسو نسبت به من داشت.یک سالی بود که برای  تموم کردن کارها و گرفتن مدرکش به کانادا رفته بود ،واین چند ماه که برگشته بود وجودش رو خیلی با ارزش می دونستیم چون سینا که تو این خونه نبود حال و روز ما دیدنی بود اون بود که با حرفهاش و سرو صداهاش سوکت خونه رو می شکست و دوست داشت همه رو شاد ببینه. سریع رفتم اتاقم و لباسمو عوض کردم تا برم سراغش ببینم مشکلش چیه. اتاقم رو دوست داشتم ، دیواراش رو خودم نقاشی کرده بودم همون چیزهایی که دوست داشتم ، هوای بارونی ، جنگل پر از درختهای بلند ، کلبه ی چوبی داخل جنگل ، رودخونه ای کوچیک با آب زلال و خنک... هیزم های شکسته و... این هنر رو از کلاس نقاشی که می رفتم یاد گرفته بودم ، به قول بابا تو خونمه و باید ازش نهایت استفاده روببرم.

هر زمان که دلم می گرفت با دیدن این منظره ها حس و حالم تغییر می کرد و روحیه می گرفتم. کیف و وسایلی که دستم بود رو زمین گذاشتم. لباسهایی که میخواستم رو برداشتم اما انقدر عجله کردم که تیشرتم رو بر عکس پوشیدم. گیره ی پروانه ای که مامان روز تولدم هدیه داده بود رو به موهام بستم..وقتی تو آینه نگاه کردم یاد حرف مامان افتادم  آخه همیشه می گفت "  تو خیلی خوشگلی اصلا به بابات نرفتی ...این موهای صاف و خرمایی رنگ و چشمای عسلیت ، صورت ناز و پوست گندمیت هر کسی رو محو خودش می کنه...من که مامانتم دوست دارم همیشه تو رو ببینم..." با یادآوری جملات مامان اشک رو صورتم جاری شد. دوسالی بود که مامان رو ندیده بودم ، خدا خیلی زود ازم گرفتش ،  چقدر دلم میخواست اینجا بود ،دستاشو می بوسیدم  و توبغلش زار زار گریه می کردم و می گفتم که برگرده. صورتم رو پاک کردم و یه لبخند مصنوعی رو لبم آوردم و رفتم سمت اتاق سینا. " سینا جان؟ داداشی ؟ می تونم بیام تو؟ "  سینا که با غرغر کردناش صدای منو نمی شنید ، دوباره حرفمو تکرار کردم البته این دفعه با صدای بلندتر. "بیا تو سارینا " در رو که باز کردم با صحنه ای مواجه شدم که همون جلوی در خشکم زد ، دهنم باز مونده بود ، ابروهام بالا و چشمام درشت شده بود. سینا که با دیدن من خندش گرفته بود گفت : " ها چی شده؟ خداییش ببین من کجام نامنظمه؟ فقط یکم ریخت و پاش کردم خب اونم تقصیر کوکب خانومه دیگه ، حالا تا کی میخوای اونجا واستی بیا کمک دیگه تنبل"  تو همون حالتی که بودم گفتم : " سینا تو بهترین پسر دنیایی ، مرتب بودنت آدم رو به وجد میاره ، همه جای اتاقت برق میزنه... اون منم که نا منظمم نه تو داداشی"  سینا پسر خیلی شوخی بود با پرت کردن بالش سمت من باعث شد که یکم  سرو صدا راه بندازیم و کلی بخندیم. بالاخره کمکش کردم تا شال گردنشو پیدا کنه و بعد هم حسابی اتاق رو مرتب کردیم ، منم برای اینکه دیگه این اتاق رو با اون وضع نبینم ازش تعهد کتبی با دو تا امضا گرفتم که اونم با کلی ادا قبول کرد. اما خب بالاخره این یه سند بود که دیگه نتونه این کار رو تکرار کنه. بیچاره کوکب خانوم که هر دفعه با تمیز کردن اتاق سینا کلی خسته می شد اون وقت باید حرفهاشم هم تحمل می کرد.

شب تصمیم گرفتم که زود بخوابم تا برای امتحان فردا حالم خوب باشه ، وقتی رو تختم دراز کشیدم سکوت خیلی قشنگی همه ی شهر رو فرا گرفته بود ، آسمون از پنجره دیده می شد ، آسمون با تموم ستاره هاش با مهتابی که به نیمه رسیده بود و شکل و شمایل قشنگی داشت ، انگاری داشت لبخند می زد دلش به چند تا ستاره ای که دورش سو سو می زدند خوش بود ، ههه درست مثل پرهام ، که تو کلاسا دلش به چندتا دختری خوش بود که دورش هستند و همراهیش می کنند. آخ که پرهام تو چقدر باید دیوانه باشی که راضی به نگاه های هرزه ی این دخترا باشی ، تو... تو همین فکرا بودم که چشمام بسته شد و به خواب رفتم.

 

صبح که شد روشنایی روز اتاقم رو روشن کرد ، صدای کلاغهای روی درختها و گنجشکهای کوچیکی که روی لبه ی پنجره ی اتاقم نشسته بودن و منتظر ریختن دونه و در آخر هم صدای تق تق در باعث شد که از خواب بیدار شم. در همون حین گوشیم زنگ خورد... شماره برام آشنا نبود.... برداشتم...

 

پنجشنبه 19 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

خیلی از نظرات خوبتون ممنونم بچه ها... بازم منتظر دیدن نظر شما در مورد داستان هستم

 

اینم قسمت دوم داستان :

 

در حال دویدن دنبال پرهام بودم که یه دفعه پاشنه ی کفشم به سنگ کنار

باغچه ی حیاط دانشکده گیر کرد و محکم زمین خوردم. پرهام حواسش به من نبود

 و تند می دوید و می خندید. برای یه لحظه سرمو

 بالا آوردم تا یه چیزی بهش بگم که.....

"خانوم سپهری....تو رو خدا جواب بدید...بابا من غلط کردم... سپیده یه لیوان آب بیار...

 خانوم سپهری... خانوم... بابا یکی یه کاری کنه...."  سپیده و مهیار که تو حیاط بودن

 متوجه ی من و پرهام بودن ، بعد از اینکه خورده بودم زمین بیهوش شدم و پرهام خیلی

 نگران بود البته می دونم که نگران خودم نبود نگران

 این بود که جواب بچه ها رو چی باید بده آخه اون مقصر این اتفاق بود. مهیار

 که دانشجوی سال دوم پزشکی بود سعی می کرد هم پرهام رو آروم کنه هم

 منو یه جوری به هوش بیاره. کم کم صداهای اطرافم رو شنیدم و چشمامو باز کردم ،

 اولین چیزی که دیدم لبخند توأم با ناراحتیه ی پرهام بود که خدا رو شکر می کرد.

 یکم که سرحال تر شدم از جام بلند شدم . از مهیار و سپیده به خاطر

 کمکشون تشکر کردم و یه نگاه بدی که پر از خشم بود به پرهام انداختم و با کمک

سپیده به کافه تریارفتم تا یه چیزی بخورم و بهتر شم. پرهام مبهوت مونده بود که

چطور می تونه از من عذرخواهی کنه ، مهیار که کنار پرهام واستاده بود  و متوجه ی

 حرکات من و ناراحتیه اون شده بود دستاشو رو شونه ی پرهام گذاشت و گفت

 " پسر کجایی؟ بیا بیرون بابا... تو دنیای فکر و خیال هیچی پیدا نمیشه... پرهام

داداش راحت بگم ...گشتم نبود نگرد نیست" اینو که گفت پرهام لبخند زد و گفت

 " مهیار تو دوست خیلی خوبی بر ای من هستی از همون دوران مدرسه

 که با هم بودیم تا الان همیشه منو همراهی کردی...تو

 غم..شادی.. ازت ممنونم" مهیار که می خواست فضا رو عوض کنه گفت

: " پرهام ما مخلصیم...بیا بریم یه قهوه مهمونت کنم که  همچین سرحال بیای

"  پرهام مخالفت نشون داد و گفت : " نه مهیار...بهتره

 نریم کافه تریا آخه...می دونی که....خانوم سپهری اونجاست منو نبینه بهتره

 فقط  اگه می تونی یه لطفی کن و این جزوه رو بهش بده..." مهیار که تا حالا

 این حالت رو تو چشمای پرهام ندیده بود با تعجب

 گفت : " نگو پرهام...آخه من که نمی تونم... بهتره خودت این کار رو کنی یه

عذر خواهی هم ازش کن و تموم دیگه...بابا تو که باعث نشدی اون بیفته...خدا رو

شکر مسأله ای هم پیش نیومد ، برو پسر گل "

پرهام : "  نه بیخود اصرار نکن اصلا خوشم نمیاد به یه دختر کلمه ی معذرت

میخوام رو بگم ....ولی فقط به خاطر تو باشه مهیار...میرم اما بدون که من

 هیچ وقت این کارو نمیکردم من ... آخه...مهیار منو که

میشناسی غرورم اجازه ی این کارو نمیده... این کارو فقط واسه کسی میکنم که....."

 مهیار حرفشو برید و گفت :" واسه کسی که؟"   پرهام  که هل شده بود گفت

:" هی.. هیچی ..هیچی  این کارو واسه

 کسی می کنم که واقعا احساس کنم باید حقشو ادا کنم همین...من رفتم ...

اصلا بیا با هم بریم"  مهیار با خنده دست پرهام رو گرفت به سمت کافه تریا حرکت کردند.

 

هوا خیلی سرد بود ...درست وسط زمستون بودیم و ابرهای سیاه رنگ آسمون رو پوشونده

  بودند... روی کوههای اطراف دانشگاه لایه های سفید رنگ برف دیده می شد .

کلاغها روی شاخه های خشک و سرد درختا نشسته بودند

 انگار حوصله ی پرواز نداشتن یا شایدم تو فکر ساختن یه لونه بودند.

 وای که چقدر این هوا رو دوست داشتم ولی حیف که نمی تونستم

 کمی قدم بزنم و استفاده کنم.من و سپیده رو صندلی چوبی  کافه نشسته بودیم ،

 با دستام فنجون قهوه رو لمس می کردم ،

 با گرمایی که تو این زمستون سرد بهم میداد احساس خوبی داشتم، چشمامو

برای لحظه ای بستم و همینطور با فنجون باز میکردم و تو دنیای آرزوهام سیر میکردم

...انگار اصلا یادم نبود که پرهام باهام چیکار کرده بود ،

 چشمامو که باز کردم صدای سپیده رو شنیدم که به پرهام و مهیار اشاره می کرد

 و می گفت بچه ها بیاید اینجا ...جا هست. اسم پرهام رو که شنیدم عصبی شدم ،

 از صندلی بلند شدم و گفتم سپیده من

 میخوام برم  میای یا می مونی ؟ سپیده که مونده بود چی بگه دستاشو آورد

 بالا و گفت : " خانوم اجازه ؟ ما می مونیم"  ادامه دادم :" سپیده لوس نشو پاشو

 دیگه تو که می دونی نمی تونم تنها برم ، پام

درد می کنه سرمم گیج میره."  سپیده که واقعا بهترین دوست تو زندگیم بود و از تموم

 اخلاق و رفتار من خبر داشت می دونست تو اینجور موارد باید از چه راهی وارد شه.

  بلند شد و من رو آروم نشوند رو صندلی لپم رو بوسید و گفت

:" آخه دختر خوشگل تو که می دونی نمی تونی بدون سپیده جونت

جایی بری چرا بلند میشی و تهدید می کنی؟  خب منم واسه ی بهتر شدن حالت

 تو رو آوردم اینجا وگرنه می رفتیم سر کلاس ..وای اونم کلاس کی ؟!!

 استاد طاهری. دوست داری بریم؟ ها؟ پاشو زود تند

سریع..." می خندید و اینا رو به من می گفت ،  استاد طاهری استادی بود که

مدام صحبت می کرد و از این شاخه به اون شاخه می پرید و خیلی ناگهانی از یکی

 از دانشجوها سوالی می پرسید که هیچ ربطی به موضوع نداشت و خلاصه کسی

 از این استاد راضی نبود بیشتر بچه ها یا خواب بودند یا یه جوری از کلاس فرار می کردند.

  به نشونه ی تسلیم دو تا دستامو آوردم بالا و گفتم :

 " سپیده..سپیده جون..سپیده ی شیطون...تسلیم ... من تسلیم شدم...

باشه میشینم اما یادت باشه من با پرهام کاری ندارما... گفته باشم" 

 جمله ی آخر رو که گفتم  دیدم  دو نفرشون نزدیک صندلیمون

 شدن و با گرفتن اجازه از ما ، نشستن.

پرهام این پا و اون پا می کرد...نمیدونست چیکار کنه..چی بگه...

بدون مقدمه جزوه رو میز گذاشت و گفت :" خانوم سپهری... من قصد اذیت

 شما رو نداشتم فقط...فقط...به خدا شمام مثل خواهرم پرنیا هستید ،  گفتم

یه شوخی کوچیکی کنم همین به خدا...شما باید تو

 این یک سال و نیمی که تو کلاسا با هم هستیم اخلاق من رو

متوجه شده باشید...تو دلم هیچی نیست...ازتون معذرت میخوام...هرچند تقصیر

کفش سیندرلایی خودتون بود"  اینو که گفت چشمام

درشت تر شد دستامو مشت کردم کاش میشد یکی بزنم تو اون کلش که

 هیچی توش نیست. مهیار از زیر میز محکم زد رو کفش پرهام و آروم گفت 

:" پرهام خدا چی کارت نکنه... میبری تو آسمون یهو

میندازی پایین...گند زدی پسر "  بعد خندید و گفت :" خب ... ایشاالله که ماجرا

ختم به خیر شد دیگه؟ خانوم سپهری؟ دختر دایی گلم؟ این دوست ما رو ببخش دیگه" 

   یه نگاهی به مهیار کردم و یه نگاهی به سپیده و بعد گفتم....

 


 

پ . ن : بعضی از بچه ها میگن که مطلب روی  عکس می افته

 و قادر به خوندنش نیستند... من با توجه به سایز مانیتور خودم

مشکلی نمیبینم...اما با جمع و جور کردن متن سعی کردم که

 روی عکس چیزی نیفته...بازم اگه مشکلی هست بگید تا یه فکر بهتری کنم...

 

تا قسمت سوم خدانگه دار دوستای گل  

یکشنبه 15 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

سلام فیروزه ای به همه ی دوستام...

 

راستش تصمیم گرفتم که یه داستان بنویسم...اولین تجربمه امیدوارم خوب بنویسم....

 

این پست اولین قسمت داستانمه    اسم داستان " روزهای بارونی"

 

 

قدم میزدم و چیزی از اطرافم رو حس نمی کردم ، سرم پایین ، نگام به زمین و فکرم تو آسمونا بود...

ریختن برگای زرد و نارنجی بهم نشون می دادن که پاییز از راه رسیده... لبخند محوی رو لبام نقش بست

 سرمو تکونی دادم و قدم بعدی رو آروم برداشتم برای یه لحظه پشت سرم رو نگاهی کردم تازه فهمیدم

 چقدر ازش دور شدم... نفسی کشیدم و به راهم ادامه دادم ، رسیدم به همونجا همون نیمکت چوبی

 داخل پارک که رو به استخر مرغابی ها بود....

نشستم و کیف کوچیک خاکی رنگم رو سمت دیگه ی نیمکت گذاشتم هوا سرد بود، سوز باد گونه هامو

 قرمز می کرد ، شال رو بیشتر دور صورتم پیچیدم و دستامو به هم می سابیدم  ، نگاهم به مرغابی

های سفید خاکستری بود... میخواستم از اول همه چیز رو دوباره برای خودم یادآوری کنم ...

 

 

طبق عادت همیشگی ، عصرها به همین پارک اومدم... تنهایی رو خیلی دوست داشتم ، چه تو خونه ،

 چه دانشگاه و خلاصه هر جای دیگه دوست داشتم تنها باشم... دختری بودم که از قشر تقریبا مرفه

 جامعه به حساب می اومدم . سال اول دانشگاه بودم و خیلی خوشحال از اینکه می تونم تو رشته ای

 که دوست دارم تحصیل کنم. دوستای خوبی هم داشتم اما همونطور که گفتم تنهایی رو به با اونا بودن

 ترجیح می دادم.

 روزهای آخرترم بود و همه مشغول خوندن برای امتحان ، و من هم گوشه ی دانشگاه کنار کافه تریا با

کتابام مشغول بودم. که یک دفعه : " سلام خانوم سپهری. میتونم اینجا بشینم؟" بدون اینکه سرمو بیارم

 بالا فهمیدم که خودشه جوابی ندادم و اون باز هم سوالش رو تکرار کرد. پرهام هم دانشکده ای من بود

که همیشه سعی داشت خودشو یک جوری به من نزدیک کنه ... سر کلاس با کل کل کردن با استادا

 باعث خنده ی همه ی بچه ها می شد  ، موقع امتحان با تقلب بازیاش همه رو کلافه کرده بود. خیلی از

دخترای دانشکده آرزو شون یک نگاه پرهام بود اما خب ...

مهیارچند باری بهم تیکه انداخته بود که حواست به پرهام باشه این کاراشو نبین ،

 دلش خیلی صافو پاکه. اما من اهمیتی به رفتارای پرهام نمی دادم یه جورایی

 از با نمکیاش خوشم می اومد اما تو اخلاق من رو دادن به پسر اصلا راه نداشت...

پرهام نشست رو نیمکت و به جزوه های من خیره شد... "خانوم سپهری من واقعا شما رو به خاطر

تلاشتون تحسین می کنم ... "  بعد با خنده ادامه داد  " اما تقلب رو واسه چی گذاشتن ؟ انقدر خودتونو

 اذیت نکنید...آخه آخرش نمره ی منو شما یکی میشه چه فرقی داره ؟ "

تا حالا تو چشمای پرهام نگاه نکرده بودم هیچ وقتم دوست نداشتم این کارو کنم ...آخه سپیده  دوستم ،

 همیشه میگفت چشمای پرهام یه برق خاصی داره که همه رو جذب میکنه.  با لحن خاصی گفتم : "

  آقای ارسلانی اومدید اینجا نذارید من درس بخونم که فردا تو دانشکده حرف بی افته  که سارینا هم

یاد گرفته این کارا رو؟"

 جا خورد و گفت " نه به خدا همچین قصدی که نداشتم ..."  یه لبخند پر از شیطنتی  زد و جزوه هامو ازم

 گرفت. با اعتراض ازش خواستم  جزوه رو پس بده اما انگار پرهام تازه رگ شیطنتش گل کرده بود... دوید

 رفت ، منم دنبالش .... بلند بلند می خندید و یواشکی بر میگشت ببینه من دارم میرم دنبالش یا

نه ...به نفس نفس افتاده بودم...بازم دویدم ...تا اینکه ....

 

 

بقیش میره تو قسمت دوم .... ایشالله چند روز دیگه

راستی تا اینجا چطور بود؟

 

 

 

 


 

پ . ن : سارا جــــــــــونم (.:. دنیای لبخند .:.) Tinypicخیلی دوستت دارم... رفتی به سلامت ، امیدوارم تو

زندگیت موفق باشی گلم ، اما سارایی دلم واسه جکا و  SmSهای خوشگلت و خونه ی رنگی و شادت

 خیلی تنگ میشه از این به بعد کی میتونه انقدر ما رو شاد و آروم کنه؟  مواظب خودت باش دوست چند

 ساله ی من .... Tinypic

 

 

پ . ن :  بچه ها نظرتون در مورد  عکس قالب جدید وبلاگم  چیه ؟ طراحیش از خودمه...

 

پ . ن : عزیزم ممنونم ... دوستت دارم

 

پنجشنبه 12 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |



ماهيانه 500 هزار تومان درآمد كسب كنيد ماهيانه 500 هزار تومان درآمد كسب كنيد