قسمت هفتم: این حالت جدید پرهام دلم رو می لرزوند ، یعنی چه اتفاقی براش افتاده که انقدر تحول درش پیدا شده...وقتی سپیده هدیه ی پرهام رو باز می کردم می گفتم الانه که یه هدیه ی تک باشه خب پرهام سپیده رو دوست داره... با دیدن هدیه خشکم زد ، یه کتاب به همراه یک سی دی ،کتابی بود که سپیده لازم داشت . هدیه ی پرهام واقعا از طرف یه هم دانشکده ای و نه چیز دیگه ای بود. تو دلم تحسینش کردم انتخاب خیلی خوبی بود. بعد از اون پرهام از سپیده به خاطرمهمونی تشکر کرد و بعد از خداحافظی رفت. دلم نمی خواست بره ، چرا من اینطوری شدم ، وقتی پرهام رفت دوست نداشتم دیگه اونجا باشم ، سپیده کادوهای ما رو باز کرد و واقعا خوشحال شد و تشکر کرد ، بعد از چند دقیقه ای تولد تموم شد، وقتی سرگرم تشکر از خانواده ی سپیده بودیم ، متوجه شدم که سپیده هدیه ی سینا رو جدای بقیه گذاشته ، خندیدم و بوسیدمش و زیر گوشش گفتم :" دختر ...امشب من خیلی چیزا رو جوری دیدم که اصلا فکرش رو نمی کردم...ایشالا به سلامتی..." لپش قرمز شد ، سرش رو انداخت پایین و با لبخندی که دوست داشتنی ترش می کرد گفت :" اذیت نکن دیگه سارینا... خیلی خوشحال شدم...امیدوارم بهت.." و با اشاره به سینا " یعنی بهتون خوش گذشته باشه".... بعد از تشکر و خداحافظی با هم اومدیم بیرون. داخل ماشین که شدیم ، سینا خواست که بریم یه جایی تا یکم حال و هواش عوض شه ، ساعت 11 بود ، سمت بام تهران حرکت کردیم. داخل ماشین ، مهیار ساکت بود ، و گه گداری از آینه نگام می کرد و می خندید. من و سینا هم هر کدوم تو دنیای خودمون بودیم. یک ساعتی اونجا بودیم و بعد خسته به خونه برگشتیم ، می خواستم با سینا صحبت کنم ما گذاشتم برای فردا تا هر دو کامل استراحت کنیم. صبح با صدای پارو کردن برف پشت بوم بیدار شدم ، بابا ولی به همراه پسرش برفها رو می ریختن داخل حیاط. از جام بلند شدم لباس گرمی پوشیدم و پنجره ی اتاقم رو باز کردم ، چه هوای خنک و دلنشینی بود... آروم سمت آشپزخونه رفتم زود صبحونه خوردم و سراغ سینا رو گرفتم ، وای یادم نبود که الان کارخونه هست. باید صبر می کردم برگرده. داخل اتاق پذیرایی نشستم و کنترل تلویزیون رو دستم گرفتم و این شبکه ، اون شبکه ، تا برنامه ی نه چندان دل چسبی رو انتخاب کردم و خودم رو باهاش سرگرم کردم. صدای زنگ در رو شنیدم ، کوکب خانوم با سلام و تعارف دم در واستاده بود ، ازش پرسیدم که کی اومده و اونم جواب داد سپیده خانوم. تکونی به خودم دادم و بلند گفتم سپیده بیا تو عزیزم. اومد داخل و با هم خوش و بش کردیم. "خب سپیده جونم چه خبر؟دیشب خوش گذشت؟ از کادوها راضی بودی؟ ببینم تو خسته نیستی چقدر زود بیدار شدی" "خیلی شب قشنگی بود ، کادوها هم برام خیلی با ارزش هستند ، نه سارینا جون چه خستگی مهمونی بریز بپاش زیادی نداشت مامان که خیلی راضی بود " خواستم یه طوری سر صحبت رو باهاش باز کنم ، براش میوه و شیرینی آوردم ، بعد چند ثانیه ای نگاهی توام با لبخند بهش انداختم ، سپیده انگار از این نگاه من خیلی چیزا می فهمید سرش رو انداخت پایین ، با دست زیر چونه اش رو گرفتم و آوردم بالا گفتم " چی شده دوست جونم؟" دستمو گرفت تو دستش و جواب داد " سارینا می دونم الان تو ذهنت خیلی سوال هست برای همینم خودم امروز اومدم پیشت تا باهات حرف بزنم" " خب بگو عزیزم گوش میدم" " سال پیش با امیر رفتیم توچال ، خب من و امیر دو سه ماهی بود که با هم آشنا شده بودیم و بیشتر وقتها هم بیرون بودیم . وقتی رسیدیم بالا هوا خیلی سرد شده بود امیر گفت که چند ثانیه ای میره دوتا چای داغ بگیره و بیاد . من به جای چند ثانیه چند دقیقه ای منتظرش موندم اما نیومد ، جمعیت زیادتر می شد و منم دیدی به امیر نداشتم. ساعتم رو نگاه کردم نیم ساعت گذشته بود. تصمیم گرفتم یکم قدم بزنم ، بعد از چند لحظه ای چشمام چیزی رو دیدن که اصلا باورم نمی شد ، امیر با یه دختر دیگه مشغول صحبت بود خیلی هم با هم صمیمی بودند. خشکم زده بود ، هیچ حرکتی نمی تونستم کنم ، تازه حس می کردم اونی که میگه خیانت یعنی چی !! آهسته قدم به عقب برداشتم حواسم به جایی نبود تا اینکه با شخصی که پشت سرم بود و دستشم چند تا وسیله بود برخورد کردم و هر دو افتادیم ، نمی دونستم چه کار کنم فقط دائم پشت سر هم معذرت خواهی می کردم ، هل کرده بودم ، اون آقا هم می گفت اشکالی نداره تقصیر خودشه که حواسش پرت بوده ، خلاصه بعد از اون حادثه اون آقا که فهمید حالم اصلا خوب نیست وسیله ها رو به دوستایی که همراهش بودند داد و ازشون خواست که برن ، من رو همراهی کرد تا روی نیمکت بشینم ، همون لحظه بود که بغضم ترکید و شروع به گریه کردم . اون آقا مات و مبهوت نگاهم می کرد. وقتی که آروم شدم یه لیوان چای دستم داد و گفت اگه میتونه کمکم کنه دریغ نکنم. چای رو که خوردم نفسی کشیدم و خواستم که از جام بلند شم و برم امیر رو یک بار دیگه ببینم که داره چه کار میکنه ، اما انگار اون آقا می دونست قضیه چیه و نذاشت بلند شم. براش تعریف کردم ، خیلی عصبانی شد و همچنین ناراحت ، ازم پرسید دوستش داشتی ؟ جواب دادم نه تزاه آشنا شده بودیم علاقه ای پیدا نکرده بودم اما از اینکه این کار رو کرده ناراحتم میتونست به خودم بگه ولی... اون آقا خیلی باهام حرف زد خیلی آروم شدم وقتی حرفاشو گوش می کردم. بهم گفت که شاهد اون لحظه ای بوده که من امیر رو نگاه می کردم اما میخواست که مطمئن شه. خلاصه بعد از چند دقیقه ای باهم خداحافظی کردیم. " سپیده تا اینجا رو گفت منم فقط داشتم گوش می کردم ، انگار که خسته شده بود رو کرد به من و گفت :" دختر ، این فک خسته شد انقدر گفتم چای دلم هوس کرد خب یه چای بدی دستم ضرر نداره ها" خندیدم و گفتم:" داستان داره جالب میشه الان برات میارم تو جون بخواه" بعد از صرف چای دوباره ازش خواستم ادامه بده. " بعد از خداحافظی سمت خونه حرکت کردم ، تو راه که بودم صدای مسیج گوشیم رو شنیدم ، امیر بود که نوشته بود : عزیزم کجایی من گمت کردم. جواب دادم : برای همیشه گمشو ، و گوشی رو پرت کردم. روز بعد زمانی که می خواستم برم دانشگاه طبق معمول تو خواب مونده بودی و منم منتظرت بودم ، نمیدونم چرا اصرار داشتی همیشه با ماشین تو بریم ،هوام رو به گرما می رفت و بوی بهار رو میشد حس کرد، کتابمو یه نگاهی انداختم ، ماشینی رو دیدم که جلوی پام ترمز زد ، سرم رو بالا آوردم باورم نمی شد ، همون آقای دیروزی بود ، ولی امروز چقدر خوشگل تر شده بود ، پیاده شد و اومد سمتم ، سلام و احوال پرسی کردیم و ازم خواست که تا یه مسیری باهاش برم ، بهش گفتم که منتظردوستم هستم اما اصرار کرد.سوار شدیم ، آهنگ آرومی در حال پخش بود ، بهم گفت که میخواد باهام بیشتر آشنا شه ، دیروز هم با تعقیب آدرس خونمون رو یاد گرفته بود ، هنگ کرده بودم. نمیدونستم باید چه جوابی بهش بدم ، انگار یه جوری ازش خوشم اومده بود. اما فکر نکنی هل شده بودما !!! نه بعد از چند روز ناز و عشوه بالاخره قبول کردم که باهاش آشنا شم ، سارینا از اون قضیه یک سالی میگذره ، من و اون خیلی بهم وابسته هستیم ، غرور مردونه اش ، نگاه های با حیاش ، هدف مندیش ، خوش اخلاقیش رو دوست دارم، خیلی عاشقشم سارینا..." جمله ی آخر سپیده با ریختن اشکی از گوشه ی چشمش همراه شد. از اینکه بهترین دوستم عاشق شده بود خیلی خوشحال بودم ، رفتم جلوتر و بغلش کردم ، بوسیدمش و گفتم :" خب خانوم عاشق این آقای عاشق با این ویژگی های خوب کیه حالا ؟" میدونستم سیناست اما دوست داشتم از زبون خودش بشنوم. لپم رو کشید و به حالت بچه گونه ای گفت:" میخوای اذیت کنی آجی جون؟.... خب ...خب سینا..." جیغی کشیدم و به خودم فشارش دادم اونم خیلی خوشحال بود محکم بغلم کرد. چند لحظه ای گذشت یه سوال ذهنم رو مشغول کرده بود ، پرسیدم:" سپیده جونم؟ چرا تو این مدت من نفهمیدم ؟ تو چی ؟ تو میدونستی که من خواهر سینام؟ " سپیده جواب داد... دوستتون دارم دوستای گلم...مرسی قسمت ششم: کلید اتاق رو انداختم و باز کردم و ازش خواستم اول اون وارد شه ، مهتابی اتاقم رو روشن کردم نور ملایم سفید رنگش رو پرده ی آبی رنگ اتاقم ، ستاره ی شب رنگ روی سقف اتاقم ، نقاشی های روی دیوار ، بازی رنگ ها رو درست می کردند و چشم رو نوازش می دادند ، مشغول جمع و جور کردن لباسهام بودم که سینا که خیره به اتاقم بود گفت :" خیلی عالیه ، آرامش...آبی...رودخونه...کلبه ی چوبی...، سارینا به زیبایی اتاقت حسودیم شد ، خب یه دستی هم به اتاق داداشیت بزن دیگه البته یه طرح تو ذهنم هست که اگه بتونی برام انجام بدی واقعا خوشحالم می کنی ، البته منم کمکت می کنما. " اومدم کنارش نشستم ، تو چشمای مشکی رنگش خیره شدم ، موهای رنگ شبش رو که رو پیشونیش ریخته بود و کنار زدم و صورتش رو بوسیدم ، درست همون جا که مامان همیشه می بوسید . بهش قول دادم در اولین فرصت اتاقش رو جوری که دوست داره درست کنم. نگاهم سمت لباسهایی رفت که روی تخت بود ، سینا بلند شد و یکی یکی لباس ها رو برداشت تا بپوشه و گفت که هر کدوم بیشتر بهش میاد رو برای فردا انتخاب کنم. با تعجب بهش خیره شدم و پرسیدم :" مگه فردا چه خبره سینا داداشی؟" با لبخند همیشگیش که اونو مثل شاهزاده ها می کرد جواب داد :" خوبه خودت میدونی ها ، دوستت سپیده دیروز برای دعوت مهیار به تولدش اومده بود جلوی کارخونه ، وقتی منو کنار مهیار دید تعجب کرد، مهیار منو بهش معرفی کرد ، درصورتی که نیاز نبود،" رنگ و روش پرید و ادامه داد "نه نه نیاز بود چرا پرت و پلا میگم، خلاصه اینکه با اصرار زیاد ازم خواست که منم تو تولدش شرکت کنم.خب من دوست نداشتم برم اما دیدم مهیار تنها نباشه بهتره !!! البته میدونی که من تو اینجور موارد دست رد به سینه ی طرف نمی زنم بالاخره قبول کردم ، الانم میخوام خواهر یکی یدونه ام یکی از این لباس ها برام انتخاب کنه ، همین!" باز یه نگاه مرموزانه با یه لبخند کجکی بهش انداختم ، سرمو آروم بالا پایین بردم و چشمامو چند باربرای تایید حرفهاش بستم و باز کردم. چند بار لباس ها رو امتحان کرد و هر دفعه به یه دلیلی میگفتم که خوب نیست ، بیچاره خسته شده بود ، چقدر می خندیدم وقتی مجبور بود چند بار بپوشه و درشون بیاره. تا اینکه بالاخره یکی از لباس ها رو که فوق العاده قشنگ بود و بهشم خیلی می اومد انتخاب کردم ، یه شلوار جین مشکی و پیراهن خاکستری رنگ با چهار خونه های بنفش و مشکی. نشستیم تا بقیه لباس ها را جمع کنیم ، سینا با خودش غر غر می کرد که :" آخه خانوما تا بخوان یه لباس نظر بدن جون آدمو بالا میارن ، اگه الان مهیار یا دوستای دیگه بودن که چشم بسته یکی رو انتخاب می کردن ، خدایا صبر بس فراوان به آقایون مخصوصا مخصوصا داماد آینده ی این خونه عطا بفرما" بعد دستاشو بالا برد و سقف رو نگاه کرد و یه چیزی زیر لب گفت و چشمک زد. از حرکات و حرفاش خندم گرفت ، لپم رو کشید و گفت " خیلیم دل داماد آینده بخواد ، دختر به این خوشگلی ، مهربونی ، مغروری از کجا میخواد پیدا کنه" حرفاش رو تایید کردم و اونم گفت واقعا که پررویی. داشتیم می خندیدیم که یک دفعه یادم افتاد کادو برای جشن فردا نخریدم ، مثل جن زده ها پریدم و گفتم :" سیـــــــــــــــــــــــــــــنا کادو.... یادم رفت ، چی کار کنم حالا ؟" بهم گفت :" چیزی نشده که من و مهیار هم نخریدیم ، گفتم فردا کمی زودتر بیاد اینجا تا بریم خرید و بعد هم تولد" نفس راحتی کشیدم وبغلش کردم . صبح که از خواب بیدار شدم ،صبحونه ی مختصری خوردم ، لباس منتخبم رو برای تولد از تو کمد لباسهام برداشتم و روی تختم پهن کردم . یکم براندازش کردم و رفتم به بقیه کارها برسم. بعد از ظهر تصمیم گرفتم کم کم آماده شم. موهام رو روی شونه هام ریختم و روش چند تا بافت کوچک مش درآوردم ، آرایش ملایمی کردم ، لباس لیمویی رنگم رو که ابریشمی بود و لبه های حریر اکلینی داشت رو پوشیدم چند باری از جلوی آینه رد شدم ، میخواستم امشب بهترین باشم. ساعت 5 بود ، مهیار اومد ،سینا هم صدام کرد که زود برم پایین . پالتوم رو روی لباسم پوشیدم ، پایین که رسیدم مهیار رو گرم صحبت با سینا دیدم ، به نظر خوش تیپ می رسید ، پیراهن یاسی رنگ ، کراوات بنفش جیغ راه راه ، کت مشکی مخملی با یک شلوار جین آبی پوشیده بود ، وقتی متوجه اومدنم شد، مات و مبهوت نگام می کرد یه لحظه از طرز نگاهش به خودم خجالت کشیدم ، سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم خب ...خب بریم دیگه پسر عمه... مهیار یه تکونی به خودش داد و سوار ماشین شد . بیشتر مغازه ها رو گشتیم ، اما کادوی مناسبی پیدا نمی کردیم ، تا اینکه بهشون گفتم سری به مغازه ی یکی از دوستامون تا بازار صفویه بزنیم ، مسیرمون رو به خیابون ولیعصر برگردوندیم. نرسیده به پارک ملت پارک کردیم و رفتیم داخل . من این پاساژ رو خیلی دوست داشتم ، چون هر چیزی که میخواستیم رو با هم داشت. داخل مغازه ی موردنظرمون رفتیم و سینا و مهیار با صاحب مغازه که دوستشون بود مشغول صحبت شدند و از من خواستند که هرچیزی که خواستم انتخاب کنم البته باید از طرف اونا هم برمی داشتم. لوازم های شیک و آنتیکی داشت ، بلوز فوق العاده قشنگی که فیروزه ای رنگ با حباب های یخی بود نظرم رو جلب کرد ، اون رو انتخاب کردم و به همراه یک کارت پستال ویه شاخه گل رز برام کنار گذاشتند. از طرف سینا یه دفتر خاطرات که از چوب ساخته شده بود و نقش کلبه ی چوبی داخل یه جنگل داشت رو برداشتم ، به نظرم هدیه ی فوق العاده شیکی بود جایی همچین چیزی ندیده بودم. نوبت به مهیار رسید و به نظرم بهتر اومد که یه جعبه ی بزرگ شمع های رنگی ، با شکل ها و عطرهای مختلف رو بردارم . بالاخره کادوها رو خریدیم و سوار ماشین شدیم ، وای چقدر قشنگ بسته بندی شده بودند ، چهره ی ذوق زده ی سپیده رو بعد از دیدن این هدیه ها تصور می کردم و خندم می گرفت. مهیار رو دیدم که یواشکی یه بسته ی کوچیک رو داخل داشبرد ماشینش گذاشت ، خیلی کنجکاو شده بودم که اون چیه ، زیر زیرکی نگاهش میکردم ، اما خب متوجه نشدم. بعد سی دی رو روشن کرد ، و این ترانه با صدای دلنشین پخش شد: "زمستون روز تولد تو می خونم فقط به خاطر تو دل من دیگه آروم نداره تو رو خواسته دیگه راهی نداره" نگاهم به خیابون بود که از برف پوشیده شده بود ،درختا که شاخه های تکیده شون از سنگینی برف سر خم کرده بودند، عابرا که هر کدوم به سمتی با عجله می رفتن ، عاشقا که آروم دست تو دست هم بدون توجه به بارش برف تو گوش هم زمزمه ی شیرین عشق می کردند و قدم می زدند. دونه های قشنگ و سفید برف که زیر نور زرد رنگ چراغ های خیابون درخشش خاصی پیدا می کردند... چه منظره های تماشایی و دلنوازی ، تنها فصلی که تهران رو به سکوت دل انگیزی فرو می برد زمستون بود و من خیلی دوستش داشتم. در فکر و خیال خودم بودم که صدای sms گوشیم رو شنیدم نگاه که کردم شماره برام آشنا نبود اما دقت که کردم فهمیدم همون شماره ی غریبه ی چند روز پیشه ، این نوشته رو فرستاده بود : "اگر می دونستی چقدر دوستت دارم برای اومدنت بارون رو بهونه نمی کردی رنگین کمون من..." خدایا ...یعنی کیه...چقدر ذهنم رو مشغول خودش کرده بود...اما هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم که تماس بگیرم و ازش چیزی بپرسم... گوشیم رو داخل کیفم گذاشتم و نفسی کشیدم ، حواسم رفت به آینه ی داخل ماشین چشمای مهیار از توش پیدا بود ، نگاهش سمت من بود و می خندید. لبخند کوچیکی زدم و سینا رو صدا کردم ، اما انگار اصلا تو این دنیا نبود ، دوباره صداش کردم بازم جوابی نشنیدم... تا اینکه مهیار با تکون دادن شونه های سینا صداش کرد ، گفتم:" چی شده داداشی؟ حواست نیست... از صبحه همینطوری تو فکری..." به جای سینا مهیار جوابم رو داد :" بایدم حواسش نباشه خب دختر دایی... امشب تولد..." سینا پرید وسط حرفش و با هزار ایما و اشاره ازش خواست که بقیش رو نگه ، من کاملا گیج شده بودم دوست داشتم که برام توضیح بدند چه خبره، هر چی اصرار کردم جوابی به دست نیاوردم و خلاصه با زیرکی تمام بحث رو عوض کردند ، منم تصمیم گرفتم فعلا کوتاه بیام. سینا رو به عقب برگشت و ازم پرسید که غیر از ما پسر دیگه ای هم دعوت کرده؟ جواب دادم :" لیست مهمونا رو دیدم دو تا از پسرهای فامیلشون که هم دانشکده ای ما هستند ، و برادرش ، آها پرهام...پرهامم هست" سینا حالت خاصی به صورتش گرفت و برگشت و ادامه داد:" پرهام کیه؟ آشناست؟ دلیل خاصی داشت دعوتش کنه؟" برام جای تعجب بود آخه چرا باید برای سینا مهمونایی که دعوت هستند مهم باشند. شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:" خب لابد سپیده دوست داشت که اونم جزء مهمونا باشه ، اصلا ما که کاری به اون نداریم" بعد از به پیش کشیدن این حرف مهیار و سینا مشغول صحبت شدند ، من مونده بودم و دنیای افکار خاکستریم، نمیدونم چرا به حس دوست داشتن سپیده نسبت به پرهام حسودیم می شد ، دوست داشتم که خودم... وای نه چی میگی سارینا دیوونه شدی؟ خوبه تو سایه ی پرهام رو با تیر میزدی و حالا اینجوری میگی...کافیه دیگه راجع بهش فکر نکن.. با صدای بوق ماشین رشته ی افکارم پاره شد... رسیده بودیم ... از ماشین پیاده شدم ، صدای مهمونا از داخل خونه می اومد و چندتاییشون هم ، هم زمان با ما رسیده بودند ، کادوها رو برداشتم و همراه برادرم و مهیار حرکت کردیم ، برادر سپیده که دم در ایستاده بود با دیدن ما کلی خوشحال شد و خواست که سریعتر بریم داخل ، وقتی نزدیک در شدم اولین کسی که نظرم رو به خودش جلب کرد ، پرهام بود ، خدای من امشب چقدر تغییر کرده ، مثل یه شاهزاده ی افسانه ای شده بود ، بلوز مشکی نارنجی بافت ریز ، با شلوار جین مشکی ، موهای فشن و چشمای زیتونی رنگ. به خودم اومدم و بعد از سلام علیک با بچه ها پیش سپیده رفتم که واقعا زیبا شده بود ، موهاش رو شینیون کرده بود ، پیراهن فانتزی صورتی و سفید که تا روی زانوهاش رو می پوشوند اون رو واقعا مثل یه پرنسس کرده بود. بغلش کردم و تولدش رو تبریک گفتم ، انگار با دیدن ما خیلی استرس گرفته بود ، سینا و مهیار هم نزدیک اومدن و بعد از گفتن تبریک کنار بقیه نشستند. بعد از اینکه پالتوم رو رخت آویز انداختم از داخل آینه نگاه پرهام رو روی خودم حس کردم ، سرم رو تکون دادم و گفتم سارینا اشتباه نکن اون فقط به پرنسس امشب نگاه میکنه و بس... لباسم توی نور می درخشید ، کنار سپیده نشستم و مشغول صحبت شدم. دستای سپیده تو دستم بود نمیدونم چرا اونقدر می لرزید، می گفت امشب خیلی شبه قشنگیه سارینا خیلی... کاش تموم نشه...با لبخند ازش میخواستم که آروم باشه و مطمئن باشه که همه چیز خوب پیش میره... نوبت دنس بود... چندتایی از بچه ها بلند شدند و رقصیدند... اما همه چیز خوب و متعادل بود و هیچ شباهتی به پارتی های بی اساس نداشت ، نشسته بودم و فنجون قهوه دستم بود ، برای یه لحظه سینا رو دیدم که اصلا گوشش به حرفهای مهیار نیست و حواسش فقط به یه شخص خاصه ، دنباله ی نگاهش رو گرفتم... باورم نمیشد...یعنی باید مطمئن می شدم که حدسم درست نبود؟ نه ...امکان نداره...مسیر نگاهش روی سپیده زوم شده بود ، سپیده که با هر بار نگاه سینا رنگ از رخش می پرید. پس پرهام چی... مگه... وای خدای من گیج گیجم، دنبال پرهام گشتم یه گوشه کنار بقیه نشسته بود ، وقتی متوجه ی نگاهم شد سرش رو برگردوند... بالاخره دنس تموم شد و از سپیده خواستیم تا بعد از فوت کردن شمع 21 سالگیش هدیه های تولدش رو باز کنه، برای لحظه ای چشمهاش رو بست و زیر لب چیزایی گفت ، از گوشه ی چشمش قطره ی اشکی چکید ، اوه عزیزم...چقدر خواستنی شدی با این چهره ی معصوم بیخود نیست که دل داداش یکی یدونم رو بردی، سپیده یکی یکی هدیه ها رو باز کرد ، نوبت به هدیه ی پرهام رسید ، نمیدونم کجا رفته بود اما به جایی که نشسته بود برگشت ، کنار شومینه به دیوار تکیه داده بود ، حواسش به مهمونی نبود اصلا پرها م همیشگی نبود امکان نداشت که بین این همه دختر اونم اونایی که واسه پرهام می مردن اینجوری ساکت و آروم بشینه...![]()
![]()
![]()
شنبه 25 مهر1388
یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |
سه شنبه 7 مهر1388
یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |






