تبليغاتX
ღ.•*♥*•.ღ نم نم بارون ღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღ نم نم بارون ღ.•*♥*•.ღ

من و سینا تصمیم گرفته بودیم که  تا نرسیدن یه فرصت مناسب کسی رو در جریان دوستیمون قرار ندیم ، من می دونستم که اون یه خواهر داره به اسم تو ولی هیچ وقت جزییات دقیق تری نداشتم ، تا اینکه واسه خرید روز تولد وقتی داخل حیاطتون بودم با دیدن سینا تو خونه ی شما خشکم زد و متوجه شدم که سینا برادر بهترین دوستمه. 

لبخندی روی لبام بود ، بقیه ی حرفهای سپیده رو نمی شنیدم ، خدای من پس پرهام...  پرهام ...    یعنی پرهام عشق کیه؟ کی پرهام رو دوست داره؟ پرهام دنیای کیه؟ .... گرمای کوچکی روی گونه هام حس کردم دستی به صورتم کشیدم خیس اشک بودند. سپیده با دیدن من توی این حالت دستپاچه شده بود . برام یه لیوان آب آورد و کمک کرد که روی مبل بشینم. ازم میخواست که باهاش صحبت کنم و بگم چی شده اما با اشاره ی دست بهش فهموندم که چیزیم نیست ، و او هم بعد از چند دقیقه ای به خونشون رفت. تو حال و هوای دیگه ای سیر میکردم ، دلم آتیشی شده بود ، این چه حالیه که پیدا کردم... لباسای گرممو تنم کردم و چتر سفید خاکستریم رو برداشتم و برای قدم زدن بیرون رفتم. آروم زیر بارون راه می رفتم ، آسمونم انگار دلش پر بود ، نگاهی بهش انداختم آروم آروم خودش رو خالی می می کرد ، بارون قشنگی بود عطر خاصی رو حس می کردم ، ناخودآگاه فکرم به پرهام رفت.  پرهامی که تو این یکی دو سال تنها کلام رد و بدل شده ی بینمون بحث و جدل نافرجام بود چطور میتونه الان ذهنمو مشغول خودش کنه و دلم بخواد که باهاش صحبت کنم؟...

روی نیمکت داخل آلاچیق نشستم ، بارون روی سقفش می بارید و با صدای قشنگش توی اون سکوت پارک گوش روح و جانم رو نوازش می داد. دستام رو آروم بهم مالیدم و چند نفس عمیق کشیدم ، آسمون خاکستری بود ، چقدر این تنهایی دل نشین بود.... صدای مسیج گوشیم سکوت زیبا رو شکست ، از جیبم آروم درش آوردم و بازش کردم  :

 

 امشب دلم از آمدنت سرشار است

 

            فانوس به دست کوچه ي ديدار است

 

                              آن گونه ترا در انتظارم که اگر

 

                                               اين چشم بخوابد آن يکي بيدار است

 

سرم رو آوردم بالا اطرافم رو با دقت زیادی نگاه کردم ، این کیه؟ هر کسی بود من رو زیر نظر داشت... به خودم گفتم باید حتما ازش بپرسم کیه...بالاخره مسیج دادم و ازش خواستم خودش رو معرفی کنه... جواب داد : یه عاشق که در به در یه لحظه دیدنته...ولی...

 

انگار یکم ترسیده بودم ، تکونی به خودم دادم و خواستم بلند شم که دوباره  مسیج اومد دقت به شماره نکردم فقط این نوشته رو دیدم :

 

سارینا اینجایی؟ نرو بشین میخوام باهات حرف بزنم....

نمیدونستم چیکار کنم..بشینم یا برم... تو همین دو دلی بودم که صدای پایی رو شنیدم ، چشمام رو بستم و منتظر شدم تا بیاد. هر لحظه صدای پا بهم نزدیک تر می شد ، عطر خاصی به مشامم خورد چقدر آشنا بود ...

متوجه ی نشستنش روی صندلی روبه روی خودم شدم...

-         سلام ...

می ترسیدم چشمام رو باز کنم... اما آروم باز کردم چیزی رو که می دیدم باور نداشتم... مهیار بود...

-         تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟

-         انتظار داشتی شخص دیگه ای رو ببینی؟

 

واقعا مونده بودم چی بگم ، آخه مهیار ...چرا باید بیاد اینجا چرا همه ی رویاهای منو خراب کرد ، چرا لحظه ای که دلم میخواست چشمام به چشمای زیتونی رنگ فریبنده ی پرهام بی افته باید مهیار رو ببینه ...وای خدا

 

از جام بلند شدم گفتم که "من باید برم دیر شده "  " کجا با این عجله ؟ تازه میخوام باهات حرف بزنم ... راستش رفتم خونتون دیدم کسی نیست بابا ولی گفت که سارینا اینجور موقع ها میره پارک نزدیک خونه ...منم اومدم ببینم چه خبر چیکار میکنی..."

گیج شده بودم ... پس اون مسیج....اومدن مهیار...گوشیم رو از جیبم در آوردم ... آخ این مسیج آخر از مهیار بود نه از اون شماره...

 

نشستم و گفتم :" گفتی میخوای حرف بزنی میشنوم پسر عمه "  مهیار با یکم طفره رفتن گفت: "راستش رو بخوای سارینا من اومدم یه چیزی ازت بخوام.... امیدوارم که فکر بدی پیش خودت نکنی...سارینا به پیشنهادی که میدم خوب فکر کن..."

اسم پیشنهاد که اومد جوش آوردم کیف و چترم رو برداشتم و با لحن عصبی و تکون دادن انگشتم به سمت مهیار شروع کردم به حرف زدن :"آقا مهیار خیلی پات رو از گلیمت دراز تر کردی...خیال کردی که چی؟ میتونی راحت هر حرفی دلت میخواد بزنی؟ " مهیار سرش پایین بود ازم خواست که یه لحظه به حرفاش گوش بدم داد زدم :" نه تو گوش بده !!! وقتی سینا کانادا می رفت من رو دست تو سپرد و گفت مثل یه برادر هوام رو داشته باشی  و نذاری خلاء سینا رو حس کنم... حالا اینقدر به خودت اجازه میدی که بیای و .... " از آلاچیق زدم بیرون و با سریع کردن قدم هام خودم رو از مهیار دور کردم...

 

رسیدم خونه ... از عصبانیت هر کدوم از لباسهام رو یه طرفی پرت کردم و افتادم روی تخت و بلند بلند گریه کردم... با خودم هزار جورفکر و خیال کردم نگاه های مهیار از توی آینه ی ماشین خنده هاش پس هیچ کدوم بی قصد نبودن....

نفهمیدم تا کی گریه کردم خوابم برده بود... چشمام رو که باز کردم دیدم شب شده اما اصلا نای بلند شدن نداشتم... هر چی هم اصرار کردن چیزی نخوردم... فردا صبح متوجه شدم که سرمای شدیدی خوردم و نباید تا چند روز تکون بخورم...

تو این چند روز گوشیم رو از خودم جدا نمی کردم...  دو شب بود که دیگه مسیجی نداشتم... تا اینکه صدای قشنگ مسیج اومد و منم سریع گوشی رو باز کردم:" چطور میتونم راه برم وقتی تو روی تختی...چطور میتونم غذا بخورم وقتی تو اشتها نداری ... چطورمیتونم راحت باشم وقتی تو درد میکشی..."

جواب دادم:" من حالم خوبه... تورو خدا یه کلمه بگو کی هستی"  جواب داد:" برات دعا میکنم"

بازم سوالم بی جواب موند... گوشیم رو پرت کردم محکم خورد به در اتاقم ، سینا همون لحظه در رو باز کرد واومد داخل نشست روی زمین و گوشیم رو برداشت....آورد گذاشت بالای سرم ، دستش یه کاسه بود که بخار ازش میزد بیرون ، نشست لبه ی تختم و کاسه ی سوپ رو گذاشت روی میز...:"دست پخت خودمه...کوکب خانوم خونه نبود منم از هرچیزی که بلد بودم استفاده کردم و این رو درست کردم ...امیدوارم خوشت بیاد آبجی کوچیکه...." لبخند سردی زدم و ازش تشکر کردم...

:" چه اتفاقی افتاده سارینا؟ تو که هیچ وقت با من اینطوری برخورد نمی کردی؟"

 

سکوت کردم و نگاهم رو ازش برداشتم... اما یاد مامان افتادم که می گفت شما دوتا نباید هیچ وقت همدیگرو ناراحت کنید همیشه پشت هم باشید و تو ناراحتی ها هم رو تنها نذارید....سینا داشت وظیفه اش رو به جا می آورد این من بودم که...

دستم رو گذاشتم روی دستش و گفتم میخوام باهات حرف بزنم داداشی.....

با دستای گرمش دستام رو گرفت توی دستاش و گفت : گوش میدم ...اما قبلش یکم از این سوپ بخور بعدش هم داروهات رو... بعد از این حتما صحبت می کنیم...

 

نیم ساعتی گذشت ... شروع کردم به حرف زدن و درد و دل کردن از همه چیز و همه کس و هر اتفاقی... سینا خیلی آروم نشسته بود و به حرفهام گوش می داد...

نفس عمیقی کشیدم و گفتم اینم آخرش.... نگاهش رو ازم برداشت ... انگار داشت فکر می کرد... بهم گفت :" من مهیار رو مثل بردار خودم می دونم سارینا محاله بخواد همچین پیشنهادی بهت بده....آخه این چه حرفیه...تو چرا نذاشتی کامل حرفهاش رو بزنه؟ در مورد اون پسر پرهام... تا قبل از روز تولد سپیده...."

با گفتن اسم سپیده لپش گل انداخت ... صورتش رو برگردوندم و با چشمام ولبخند تایید کننده ای بهش فهموندم که جریان رو می دونم....جا خورده بود پرسید :" تو از کجا متوجه شدی ؟ میخواستم تو همین چند روز براتون تعریف کنم اما انگار تو خیلی زرنگ تری دختر " یکم خودم رو کشیدم بالاتر و گفتم :" عزیز دلم من رو دست کم نگیر ، در ضمن سپیده جون خودش اومد و برام قضیه رو گفت و من از این بابت خیلی خوشحالم سینا...انتخابت واقعا عالیه " سینا از این که من رو خوشحال می دید و فهمید که من سپیده رو انتخاب خوبی براش میدونم به وجد اومده بود دستم رو بوسید و گفت :" خب بهتره برگردیم ادامه ی حرفمون تا قبل از اون روز با تعریف هایی که تو و سپیده از کارهای پرهام می کردین اصلا دلم نمیخواست چشمم تو چشمش بی افته... هرچند مهیار خلاف نظر منو داشت... تا اینکه اون شب با دیدنش اصلا فکرش رو نمیکردم همچین پسری باشه... آخه زمین تا آسمون با اون چیزی که میگفتید فرق داشت... عجله نکن سارینا بذار سرنوشت خودش رو بهت نشون بده... زود قضاوت کردن اصلا کار درستی نیست...." تا نیمه های شب با سینا حرف میزدیم .... چشمام دیگه داشتن بسته می شدن که سینا رفت اتاقش و منم با نگاه کردن به سیاهی شب آروم آروم چشمام رو بستم.... خواب عجیبی دیدم....

خوابی که متشکل از همه ی اتفاقاتی بود که برام افتاده بود ، اما کم کم تبدیل به یه کابوس شد و من با ترس از خواب پریدم . کمی از لیوان آبی که بالا سرم بود خوردم ، ساعت رو نگاه کردم 5 صبح بود ، دوباره سعی کردم بخوابم اما افکاری که توی سرم بود اجازه نمیداد... تو فکر بودم که کم کم آسمون شب جاشو به دستای خورشید داد و همه جا روشن شد... با دیدن  آسمون خاکستری - نارنجی اول صبح  دلم آروم گرفت یه حس متفاوتی داشتم ، بلند شدم و رفتم اتاق سینا ، صدای پچ پچی می اومد ، قطع کرد و در رو باز کرد خیلی خوشحال بود ، با دیدن چهره ی من ، میخ کوب شد و گفت:"بسم الله ، سارینا آبجی جون یه نگاه تو آینه بنداز بعد بیا جلو مردم ، فکر کردم جن دیدم دختر ، بدو بدو برو به سر و وضعت برس که یه برنامه ی توپ برای امرزو دارم "  پرسیدم:" چه برنامه ای ؟" سینا در حالی که از پله ها می دوید بلند گفت:" کاریت نباشه برای عوض کردن روحیه خیلی چیزا لازمه کاری که گفتم رو انجام بده " آهسته برگشتم پشت سرم آینه ی بزرگی نصب بود که حاشیه های زرکوب داشت ، با دیدن قیافه ی خودم ، خندم گرفت سینای بیچاره حق داشت ، موهام هر کدوم یه جهت بود ، لباس قرمز رنگم هم ترسناک ترم کرده بود ، به خودم همون جلوی آینه گفتم:" سارینا سپهری خوب گوش بده ، امروز باید حالت خوبه خوب باشه ، امروز یه روز بسیار عالی با اتفاقات خوب و قشنگی باید باشه ، خرابش نکن آفرین دختر ماچ"

خودم رو آماده ی رفتن کردم ، خیلی گشنم بود ، رفتم آشپزخونه اما چیزی نبود ، صدای خنده ی سینا منو سمت حیاط کشوند ، کنار بابا ولی واستاده بود و می خندید بابا ولی هم ریسه رفته بود ، کنجکاو شدم ببینم چه خبره ، از تراس نگاشون می کردم مهیار رو دیدم که با سبدی که توی دستش بود روی زمین پهن شده بود ، از جاش تکونم نمی خورد فقط به سینا می گفت:" سینا جان بخند عزیزم بخند ، نوبت تو هم میشه اونوقت آی من بخندم ، اصلا بلند نمیشم میخوام شادی شماها رو ببینم ، بابا ولی از شما دیگه انتظار نداشتم ، بابا یکی بیاد کمک خب " خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم اما نشد ، با صدای بلندی خندیدم ، مهیار نگاهش برگشت سمت من ، :" بیا فقط مونده بود سارینا تو این وضعیت ما رو ببینه" بابا ولی با تکون دادن سرش و تسبیحی که توی دستش بود نزدیکش شد و دستش رو گرفت تا بلند شه ، بلند شد و سبدی که معلوم بود سینا برای برنامه ای که چیده بود جمع کرده بود رو گذاشت تو ماشین . برگشتم داخل خونه پالتوی قرمزی تنم داشتم ، شال مشکی قرمزم رو هم سرم کردم  و رفتم حیاط ، سینا منتظرم بود اومد کنارم و گفت:"میخوام امروز برای بهترین خواهر دنیا بهترین روز باشه " لبخند زدم و تشکر کردم ، نشستیم داخل ماشین و با باباولی خداحافظی کردیم ، با مهیار سلام علیک کردم ، مهیار به شوخی  گفت" باهات خیلی کارا دارم امروز صبر کن" چون به خودم قول داده بودم که امروز باید روز خوبی باشه گفتم نباید جواب بدی بهش بدم ، برای همین با لبخند گفتم:" فعلا اولین نفری که اول صبحی خورد زمین و مایه ی خنده ی جمع شد شما بودی خدا عاقبتش رو به خیر بگذرونه" سه نفری کلی حرف زدیم و خندیدیم ، رسیدیم سر کوچه ی سپیده ، پرسیدم:" سپیده هم میاد؟؟؟؟؟ وای خیلی عالی میشه" مهیار سرش رو تکون داد و دستاشو برد بالا:" خدایا همه ی جوونا رو خوشبخت کن بخت ما رو هم پیدا کن" نگاهم به حرکت مهیار خیره مونده بود ، اما صدای سلام سپیده حواسم رو پرت کرد سلام و احوالپرسی گرمی باهاش کردم و نشست کنارم ، چندبارم بهش گفتم زن داداش ، نمیدونم چرا قرمز میشد... خوش به حالشون انگار خیلی هم رو دوست دارن....

تو راه موبایل مهیار زنگ خورد ... جواب داد...

 


پ . ن : بچه ها ( همتای عزیز ُ سارا جونی ُ سارا مامانی ُ  تارا و ...)ببخشید که من زود آپ نمیکنم .... آخه هفته ی بعد کنکور دارم امتحانات میان ترم دانشگاه هم شروع شده خلاصه اصلا وقت نمیکنم... دعا کنید قبول شم خیلی واجبه ... یادتون نره بچه ها ...

 

جمعه 6 آذر1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

قسمت هفتم:

 

این حالت جدید پرهام دلم رو می لرزوند ، یعنی چه اتفاقی براش افتاده که انقدر تحول درش پیدا شده...وقتی سپیده هدیه ی پرهام رو باز می کردم می گفتم الانه که یه هدیه ی تک باشه خب پرهام سپیده رو دوست داره... با دیدن هدیه خشکم زد ، یه کتاب به همراه یک سی دی  ،کتابی بود که سپیده لازم داشت . هدیه ی پرهام واقعا از طرف یه هم دانشکده ای و نه چیز دیگه ای بود. تو دلم تحسینش کردم انتخاب خیلی خوبی بود. بعد از اون پرهام از سپیده به خاطرمهمونی تشکر کرد و بعد از خداحافظی رفت.  دلم نمی خواست بره ، چرا من اینطوری شدم ، وقتی پرهام رفت دوست نداشتم دیگه اونجا باشم ، سپیده کادوهای ما رو باز کرد و واقعا خوشحال شد و تشکر کرد ، بعد از چند دقیقه ای تولد تموم شد،  وقتی سرگرم تشکر از خانواده ی سپیده بودیم ، متوجه شدم که سپیده هدیه ی سینا رو جدای بقیه گذاشته ، خندیدم و بوسیدمش و زیر گوشش گفتم :" دختر ...امشب من خیلی چیزا رو جوری دیدم که اصلا فکرش رو نمی کردم...ایشالا به سلامتی..." لپش قرمز شد ، سرش رو انداخت پایین و با لبخندی که دوست داشتنی ترش می کرد گفت :" اذیت نکن دیگه سارینا... خیلی خوشحال شدم...امیدوارم بهت.." و با اشاره به سینا " یعنی بهتون خوش گذشته باشه".... بعد از تشکر و خداحافظی با هم اومدیم بیرون.

داخل ماشین که شدیم ، سینا خواست که بریم یه جایی تا یکم حال و هواش عوض شه ، ساعت 11 بود ، سمت بام تهران حرکت کردیم. داخل ماشین ،  مهیار ساکت بود ، و گه گداری از آینه نگام می کرد و می خندید. من و سینا هم هر کدوم تو دنیای خودمون بودیم. یک ساعتی اونجا بودیم و بعد خسته به خونه برگشتیم ، می خواستم با سینا صحبت کنم ما گذاشتم برای فردا تا هر دو کامل استراحت کنیم.

صبح با صدای پارو کردن برف پشت بوم  بیدار شدم ، بابا ولی به همراه پسرش برفها رو می ریختن داخل حیاط. از جام بلند شدم لباس گرمی پوشیدم و پنجره ی اتاقم رو باز کردم ، چه هوای خنک و دلنشینی بود... آروم سمت آشپزخونه رفتم زود صبحونه خوردم و سراغ سینا رو گرفتم ، وای یادم نبود که الان کارخونه هست. باید صبر می کردم برگرده. داخل اتاق پذیرایی نشستم و کنترل تلویزیون رو دستم گرفتم و این شبکه ، اون شبکه ، تا برنامه ی نه چندان دل چسبی رو انتخاب کردم و خودم رو باهاش سرگرم کردم. صدای زنگ در رو شنیدم ، کوکب خانوم با سلام و تعارف دم در واستاده بود ، ازش پرسیدم که کی اومده و اونم جواب داد سپیده خانوم.

تکونی به خودم دادم و بلند گفتم سپیده بیا تو عزیزم. اومد داخل و با هم خوش و بش کردیم. "خب سپیده جونم چه خبر؟دیشب خوش گذشت؟ از کادوها راضی بودی؟  ببینم تو خسته نیستی چقدر زود بیدار شدی"

"خیلی شب قشنگی بود ، کادوها هم برام خیلی با ارزش هستند ،  نه سارینا جون چه خستگی مهمونی بریز بپاش زیادی نداشت مامان که خیلی راضی بود " خواستم یه طوری سر صحبت رو باهاش باز کنم ، براش میوه و شیرینی آوردم ، بعد چند ثانیه ای نگاهی توام با لبخند بهش انداختم ، سپیده انگار از این نگاه من خیلی چیزا می فهمید سرش رو انداخت پایین ، با دست زیر چونه اش رو گرفتم و آوردم بالا گفتم " چی شده دوست جونم؟" دستمو گرفت تو دستش و جواب داد " سارینا می دونم الان تو ذهنت خیلی سوال هست برای همینم خودم امروز اومدم پیشت تا باهات حرف بزنم"   " خب بگو عزیزم گوش میدم"

 

" سال پیش با امیر رفتیم توچال ، خب من و امیر دو سه ماهی بود که با هم آشنا شده بودیم و بیشتر وقتها هم بیرون بودیم . وقتی رسیدیم بالا هوا خیلی سرد شده بود امیر گفت که چند ثانیه ای میره دوتا چای داغ بگیره و بیاد . من به جای چند ثانیه چند دقیقه ای منتظرش موندم اما نیومد ، جمعیت زیادتر می شد و منم دیدی به امیر نداشتم. ساعتم رو نگاه کردم نیم ساعت گذشته بود. تصمیم گرفتم یکم قدم بزنم ، بعد از چند لحظه ای چشمام چیزی رو دیدن که اصلا باورم نمی شد ، امیر با یه دختر دیگه مشغول صحبت بود خیلی هم با هم صمیمی بودند. خشکم زده بود ، هیچ حرکتی نمی تونستم کنم ، تازه حس می کردم اونی که میگه خیانت یعنی چی !! آهسته قدم به عقب برداشتم حواسم به جایی نبود تا اینکه با شخصی که پشت سرم بود و دستشم چند تا وسیله بود برخورد کردم و هر دو افتادیم ، نمی دونستم چه کار کنم فقط دائم پشت سر هم معذرت خواهی می کردم ، هل کرده بودم ، اون آقا هم می گفت اشکالی نداره تقصیر خودشه که حواسش پرت بوده ، خلاصه بعد از اون حادثه اون آقا که فهمید حالم اصلا خوب نیست وسیله ها رو به دوستایی که همراهش بودند داد و ازشون خواست که برن ، من رو همراهی کرد تا روی نیمکت بشینم ، همون لحظه بود که بغضم ترکید و شروع به گریه کردم . اون آقا مات و مبهوت نگاهم می کرد. وقتی که آروم شدم یه لیوان چای دستم داد و گفت اگه میتونه کمکم کنه دریغ نکنم. چای رو که خوردم نفسی کشیدم و خواستم که از جام بلند شم و برم امیر رو یک بار دیگه ببینم که داره چه کار میکنه ، اما انگار اون آقا می دونست قضیه چیه و نذاشت بلند شم. براش تعریف کردم ، خیلی عصبانی شد و همچنین ناراحت ، ازم پرسید دوستش داشتی ؟ جواب دادم نه تزاه آشنا شده بودیم علاقه ای پیدا نکرده بودم اما از اینکه این کار رو کرده ناراحتم میتونست به خودم بگه ولی... اون آقا خیلی باهام حرف زد خیلی آروم شدم وقتی حرفاشو گوش می کردم. بهم گفت که شاهد اون لحظه ای بوده که من امیر رو نگاه می کردم اما میخواست که مطمئن شه. خلاصه بعد از چند دقیقه ای باهم خداحافظی کردیم. " سپیده تا اینجا رو گفت منم فقط داشتم گوش می کردم ، انگار که خسته شده بود رو کرد به من و گفت :" دختر ، این فک خسته شد انقدر گفتم چای دلم هوس کرد خب یه چای بدی دستم ضرر نداره ها" خندیدم و گفتم:" داستان داره جالب میشه الان برات میارم تو جون بخواه"

 

بعد از صرف چای دوباره ازش خواستم ادامه بده. " بعد از خداحافظی سمت خونه حرکت کردم ، تو راه که بودم صدای مسیج گوشیم رو شنیدم ، امیر بود که نوشته بود : عزیزم کجایی من گمت کردم.  جواب دادم : برای همیشه گمشو ، و گوشی رو پرت کردم. روز بعد زمانی که می خواستم برم دانشگاه طبق معمول تو خواب مونده بودی و منم منتظرت بودم ، نمیدونم چرا اصرار داشتی همیشه با ماشین تو بریم ،هوام رو به گرما می رفت و بوی بهار رو میشد حس کرد،  کتابمو یه نگاهی انداختم ، ماشینی رو دیدم که جلوی پام ترمز زد ، سرم رو بالا آوردم باورم نمی شد ، همون آقای دیروزی بود ، ولی امروز چقدر خوشگل تر شده بود ، پیاده شد و اومد سمتم ، سلام و احوال پرسی کردیم و ازم خواست که تا یه مسیری باهاش برم ، بهش گفتم که منتظردوستم هستم اما اصرار کرد.سوار شدیم ، آهنگ آرومی در حال پخش بود ،  بهم گفت که میخواد باهام بیشتر آشنا شه ، دیروز هم با تعقیب آدرس خونمون رو یاد گرفته بود ، هنگ کرده بودم. نمیدونستم باید چه جوابی بهش بدم ، انگار یه جوری ازش خوشم اومده بود. اما فکر نکنی هل شده بودما !!! نه بعد از چند روز ناز و عشوه بالاخره قبول کردم که باهاش آشنا شم ، سارینا از اون قضیه یک سالی میگذره ، من و اون خیلی بهم وابسته هستیم ، غرور مردونه اش ، نگاه های با حیاش ، هدف مندیش ، خوش اخلاقیش رو دوست دارم،  خیلی عاشقشم سارینا..." جمله ی آخر سپیده با ریختن اشکی از گوشه ی چشمش همراه شد.

از اینکه بهترین دوستم عاشق شده بود خیلی خوشحال بودم ، رفتم جلوتر و بغلش کردم ، بوسیدمش و گفتم :" خب خانوم عاشق این آقای عاشق با این ویژگی های خوب کیه حالا ؟" میدونستم سیناست اما دوست داشتم از زبون خودش بشنوم.

لپم رو کشید و به حالت بچه گونه ای گفت:" میخوای اذیت کنی آجی جون؟.... خب ...خب سینا..." جیغی کشیدم و به خودم فشارش دادم اونم خیلی خوشحال بود محکم بغلم کرد. چند لحظه ای گذشت یه سوال ذهنم رو مشغول کرده بود ، پرسیدم:" سپیده جونم؟ چرا تو این مدت من نفهمیدم ؟ تو چی ؟ تو میدونستی که من خواهر سینام؟ " سپیده جواب داد...

 

شنبه 25 مهر1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

دوستتون دارم دوستای گلم...مرسی

 

قسمت ششم:

کلید اتاق رو انداختم و باز کردم و ازش خواستم اول اون وارد شه ، مهتابی اتاقم رو روشن کردم نور ملایم سفید رنگش رو پرده ی آبی رنگ اتاقم  ، ستاره ی شب رنگ روی سقف اتاقم ، نقاشی های روی دیوار ، بازی رنگ ها رو درست می کردند و چشم رو نوازش می دادند ، مشغول جمع و جور کردن لباسهام بودم که سینا که خیره به اتاقم بود گفت :" خیلی عالیه ، آرامش...آبی...رودخونه...کلبه ی چوبی...، سارینا به زیبایی اتاقت حسودیم شد ، خب یه دستی هم به اتاق داداشیت بزن دیگه البته یه طرح تو ذهنم هست که  اگه بتونی برام انجام بدی واقعا خوشحالم می کنی ، البته منم کمکت می کنما. " اومدم کنارش نشستم ، تو چشمای مشکی رنگش خیره شدم ، موهای رنگ شبش رو که رو پیشونیش ریخته بود و کنار زدم و صورتش رو بوسیدم ، درست همون جا که مامان همیشه می بوسید . بهش قول دادم در اولین فرصت اتاقش رو جوری که دوست داره درست کنم. نگاهم سمت لباسهایی رفت که روی تخت بود ، سینا بلند شد و یکی یکی لباس ها رو برداشت تا بپوشه و گفت که هر کدوم بیشتر بهش میاد رو برای فردا انتخاب کنم. با تعجب بهش خیره شدم و پرسیدم :" مگه فردا چه خبره سینا داداشی؟" با لبخند همیشگیش که اونو مثل شاهزاده ها می کرد جواب داد :" خوبه خودت میدونی ها ، دوستت سپیده دیروز برای دعوت مهیار به تولدش اومده بود جلوی کارخونه ، وقتی منو کنار مهیار دید تعجب کرد، مهیار منو بهش معرفی کرد ، درصورتی که نیاز نبود،" رنگ و روش پرید و ادامه داد "نه نه نیاز بود چرا پرت و پلا میگم، خلاصه اینکه با اصرار زیاد ازم خواست که منم تو تولدش شرکت کنم.خب من دوست نداشتم برم اما دیدم مهیار تنها نباشه بهتره !!! البته میدونی که من تو اینجور موارد دست رد به سینه ی طرف نمی زنم بالاخره قبول کردم ، الانم میخوام خواهر یکی یدونه ام یکی از این لباس ها برام انتخاب کنه ، همین!" باز یه نگاه مرموزانه با یه لبخند کجکی بهش انداختم  ، سرمو آروم بالا پایین بردم و چشمامو چند باربرای تایید حرفهاش بستم و باز کردم.

چند بار لباس ها رو امتحان کرد و هر دفعه به یه دلیلی میگفتم که خوب نیست ، بیچاره خسته شده بود ، چقدر می خندیدم وقتی مجبور بود چند بار بپوشه و درشون بیاره. تا اینکه بالاخره یکی از لباس ها رو که فوق العاده قشنگ بود و بهشم خیلی می اومد انتخاب کردم ، یه شلوار جین مشکی و پیراهن خاکستری رنگ با چهار خونه های بنفش و مشکی. نشستیم تا بقیه لباس ها را جمع کنیم ، سینا با خودش غر غر می کرد که :" آخه خانوما تا بخوان یه لباس نظر بدن جون آدمو بالا میارن ، اگه الان مهیار یا دوستای دیگه بودن که چشم بسته یکی رو انتخاب می کردن ، خدایا صبر بس فراوان به آقایون مخصوصا مخصوصا داماد آینده ی این خونه عطا بفرما" بعد دستاشو بالا برد و سقف رو نگاه کرد و یه چیزی زیر لب گفت و چشمک زد. از حرکات و حرفاش خندم گرفت ، لپم رو کشید و گفت " خیلیم دل  داماد آینده بخواد ، دختر به این خوشگلی ، مهربونی ، مغروری از کجا میخواد پیدا کنه"  حرفاش رو تایید کردم و اونم گفت واقعا که پررویی. داشتیم می خندیدیم که یک دفعه یادم افتاد کادو برای جشن فردا نخریدم ، مثل جن زده ها پریدم و گفتم :" سیـــــــــــــــــــــــــــــنا  کادو.... یادم رفت ، چی کار کنم حالا ؟"  بهم گفت :" چیزی نشده که من و مهیار هم نخریدیم ، گفتم فردا کمی زودتر بیاد اینجا تا بریم خرید و بعد هم تولد"  نفس راحتی کشیدم وبغلش کردم . صبح که از خواب بیدار شدم ،صبحونه ی مختصری خوردم ،  لباس منتخبم رو برای تولد از تو کمد لباسهام برداشتم و روی تختم پهن کردم . یکم براندازش کردم و رفتم به بقیه کارها برسم.  بعد از ظهر تصمیم گرفتم کم کم آماده شم. موهام رو روی شونه هام ریختم و روش چند تا بافت کوچک مش درآوردم ، آرایش ملایمی کردم ، لباس لیمویی رنگم رو که ابریشمی بود و لبه های حریر اکلینی  داشت رو پوشیدم چند باری از جلوی آینه رد شدم ، میخواستم امشب بهترین باشم.

ساعت 5 بود ، مهیار اومد ،سینا هم صدام کرد که زود برم پایین . پالتوم رو روی لباسم پوشیدم ، پایین که رسیدم مهیار رو گرم صحبت با سینا دیدم ، به نظر خوش تیپ می رسید   ، پیراهن یاسی رنگ ، کراوات بنفش جیغ راه راه ، کت مشکی مخملی با یک شلوار جین آبی پوشیده بود ، وقتی متوجه اومدنم شد، مات و مبهوت نگام می کرد یه لحظه از طرز نگاهش به خودم خجالت کشیدم ، سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم خب ...خب بریم دیگه پسر عمه...

مهیار یه تکونی به خودش داد و سوار ماشین شد . بیشتر مغازه ها رو گشتیم ، اما کادوی مناسبی پیدا نمی کردیم ، تا اینکه بهشون گفتم سری به مغازه ی یکی از دوستامون تا بازار صفویه بزنیم ، مسیرمون رو به خیابون ولیعصر برگردوندیم. نرسیده به پارک ملت پارک کردیم و رفتیم داخل . من این پاساژ رو خیلی دوست داشتم ، چون هر چیزی که میخواستیم رو با هم داشت.

داخل مغازه ی موردنظرمون رفتیم و سینا و مهیار با صاحب مغازه که دوستشون بود مشغول صحبت شدند و از من خواستند که  هرچیزی که خواستم انتخاب کنم البته باید از طرف اونا هم برمی داشتم. لوازم های شیک و آنتیکی داشت ، بلوز فوق العاده قشنگی که فیروزه ای رنگ با حباب های یخی بود نظرم رو جلب کرد ، اون رو انتخاب کردم و به همراه یک کارت پستال ویه شاخه گل رز برام کنار گذاشتند. از طرف سینا یه دفتر خاطرات که از چوب ساخته شده بود و نقش کلبه ی چوبی داخل یه جنگل داشت رو برداشتم ، به نظرم هدیه ی فوق العاده شیکی بود جایی همچین چیزی ندیده بودم. نوبت به مهیار رسید و به نظرم بهتر اومد که یه جعبه ی بزرگ شمع های رنگی ، با شکل ها و عطرهای مختلف رو بردارم .

بالاخره کادوها رو خریدیم و سوار ماشین شدیم ، وای چقدر قشنگ بسته بندی شده بودند ، چهره ی ذوق زده ی سپیده رو بعد از دیدن این هدیه ها تصور می کردم و خندم می گرفت.  مهیار رو دیدم که یواشکی یه بسته ی کوچیک رو داخل داشبرد ماشینش گذاشت ، خیلی کنجکاو شده بودم که اون چیه ، زیر زیرکی نگاهش میکردم ، اما خب متوجه نشدم. بعد سی دی رو روشن کرد ، و این ترانه با صدای دلنشین پخش شد:

 

"زمستون روز تولد تو می خونم فقط به خاطر تو

                              دل من دیگه آروم نداره تو رو خواسته دیگه راهی نداره"

 

نگاهم به خیابون بود که از برف پوشیده شده بود ،درختا که شاخه های تکیده شون از سنگینی برف سر خم کرده بودند، عابرا که هر کدوم به سمتی با عجله می رفتن ، عاشقا که آروم دست تو دست هم بدون توجه به بارش برف  تو گوش هم زمزمه ی شیرین عشق می کردند و قدم می زدند. دونه های قشنگ و سفید برف که زیر نور زرد رنگ چراغ های خیابون درخشش خاصی پیدا می کردند...

چه منظره های تماشایی و دلنوازی ، تنها فصلی که تهران رو به سکوت دل انگیزی فرو می برد زمستون بود و من خیلی دوستش داشتم. در فکر و خیال خودم بودم که صدای sms گوشیم رو شنیدم نگاه که کردم شماره برام آشنا نبود اما دقت که کردم فهمیدم همون شماره ی غریبه ی چند روز پیشه ، این نوشته رو فرستاده بود :

 

"اگر می دونستی چقدر دوستت دارم برای اومدنت بارون رو بهونه نمی کردی رنگین کمون من..."

خدایا ...یعنی کیه...چقدر ذهنم رو مشغول خودش کرده بود...اما هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم که تماس بگیرم و ازش چیزی بپرسم...

گوشیم رو داخل کیفم گذاشتم و نفسی کشیدم ، حواسم رفت به آینه ی داخل ماشین چشمای مهیار از توش پیدا بود ، نگاهش سمت من بود و می خندید. لبخند کوچیکی زدم و سینا رو صدا کردم ، اما انگار اصلا تو این دنیا نبود ، دوباره صداش کردم بازم جوابی نشنیدم... تا اینکه مهیار با تکون دادن شونه های سینا صداش کرد ، گفتم:" چی شده داداشی؟ حواست نیست... از صبحه همینطوری تو فکری..." به جای سینا مهیار جوابم رو داد :" بایدم حواسش نباشه خب دختر دایی... امشب تولد..." سینا پرید وسط حرفش و با هزار ایما و اشاره ازش خواست که بقیش رو نگه ، من کاملا گیج شده بودم دوست داشتم که برام توضیح بدند چه خبره، هر چی اصرار کردم جوابی به دست نیاوردم و خلاصه با زیرکی تمام بحث رو عوض کردند ، منم تصمیم گرفتم فعلا کوتاه بیام.

 سینا رو به عقب برگشت و ازم پرسید که غیر از ما پسر دیگه ای هم دعوت کرده؟ جواب دادم :" لیست مهمونا رو دیدم دو تا از پسرهای فامیلشون که هم دانشکده ای ما هستند ، و برادرش ، آها پرهام...پرهامم هست"  سینا حالت خاصی به صورتش گرفت و برگشت و ادامه داد:" پرهام کیه؟ آشناست؟ دلیل خاصی داشت دعوتش کنه؟" برام جای تعجب بود آخه چرا باید برای سینا مهمونایی که دعوت هستند مهم باشند. شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:" خب لابد سپیده دوست داشت که اونم جزء مهمونا باشه ، اصلا ما که کاری به اون نداریم" بعد از به پیش کشیدن این حرف مهیار و سینا مشغول صحبت شدند ، من مونده بودم و دنیای افکار خاکستریم، نمیدونم چرا به حس دوست داشتن سپیده نسبت به پرهام حسودیم می شد ، دوست داشتم که خودم... وای نه چی میگی سارینا دیوونه شدی؟ خوبه تو سایه ی پرهام رو با تیر میزدی و حالا اینجوری میگی...کافیه دیگه راجع بهش فکر نکن..

با صدای بوق ماشین رشته ی افکارم پاره شد... رسیده بودیم ... از ماشین پیاده شدم ، صدای مهمونا از داخل خونه می اومد  و چندتاییشون هم ،  هم زمان با ما رسیده بودند ، کادوها رو برداشتم و همراه برادرم و مهیار حرکت کردیم ، برادر سپیده که دم در ایستاده بود با دیدن ما کلی خوشحال شد و خواست که سریعتر بریم داخل ،  وقتی نزدیک در شدم اولین کسی که نظرم رو به خودش جلب کرد ، پرهام بود ، خدای من امشب چقدر تغییر کرده ، مثل یه شاهزاده ی افسانه ای شده بود ، بلوز مشکی نارنجی بافت ریز ، با شلوار جین مشکی ، موهای فشن و چشمای زیتونی رنگ. به خودم اومدم و بعد از سلام علیک با بچه ها پیش سپیده رفتم که واقعا زیبا شده بود ، موهاش رو شینیون کرده بود ، پیراهن فانتزی صورتی و سفید که تا روی زانوهاش رو می پوشوند اون رو واقعا مثل یه پرنسس کرده بود. بغلش کردم و تولدش رو تبریک گفتم ، انگار با دیدن ما خیلی استرس گرفته بود ، سینا و مهیار هم نزدیک اومدن و بعد از گفتن تبریک کنار بقیه  نشستند. بعد از اینکه پالتوم رو رخت آویز انداختم از داخل آینه نگاه پرهام رو روی خودم حس کردم ، سرم رو تکون دادم و گفتم سارینا اشتباه نکن اون فقط به پرنسس امشب نگاه میکنه و بس... لباسم توی نور می درخشید ، کنار سپیده نشستم و مشغول صحبت شدم. دستای سپیده تو دستم بود نمیدونم چرا اونقدر می لرزید، می گفت امشب خیلی شبه قشنگیه سارینا خیلی... کاش تموم نشه...با لبخند ازش میخواستم که آروم باشه و مطمئن باشه که همه چیز خوب پیش میره... نوبت دنس بود... چندتایی از بچه ها بلند شدند و رقصیدند... اما همه چیز خوب و متعادل بود و هیچ شباهتی به پارتی های بی اساس  نداشت  ، نشسته بودم و فنجون قهوه دستم بود ، برای یه لحظه سینا رو دیدم که اصلا گوشش به حرفهای مهیار نیست و حواسش فقط به یه شخص خاصه ، دنباله ی نگاهش رو گرفتم... باورم نمیشد...یعنی باید مطمئن می شدم که حدسم درست نبود؟ نه ...امکان نداره...مسیر نگاهش روی سپیده زوم شده بود ، سپیده که با هر بار نگاه سینا رنگ از رخش می پرید. پس پرهام چی... مگه... وای خدای من گیج گیجم، دنبال پرهام گشتم یه گوشه کنار بقیه نشسته بود ، وقتی متوجه ی نگاهم شد سرش رو برگردوند...

بالاخره دنس تموم شد و از سپیده خواستیم تا بعد از فوت کردن شمع 21 سالگیش هدیه های تولدش رو باز کنه، برای لحظه ای چشمهاش رو بست و زیر  لب چیزایی گفت ، از گوشه ی چشمش قطره ی اشکی چکید ، اوه عزیزم...چقدر خواستنی شدی با این چهره ی معصوم بیخود نیست که دل داداش یکی یدونم رو بردی، سپیده یکی یکی هدیه ها رو باز کرد ، نوبت به هدیه ی پرهام رسید ، نمیدونم کجا رفته بود اما به جایی که نشسته بود برگشت ، کنار شومینه به دیوار تکیه داده بود ، حواسش به مهمونی نبود اصلا پرها م همیشگی نبود امکان نداشت که بین این همه دختر اونم اونایی که واسه پرهام می مردن اینجوری ساکت و آروم بشینه...

سه شنبه 7 مهر1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

قسمت پنجم :

سپیده با اعتراض ازم فاصله گرفت و گفت :" چرا بهش دست زدی؟"  فهمیدم دوست نداره من اون عکس رو ببینم و در موردش چیزی رو بدونم. کمی از واکنش سپیده دلخور شدم اما از کاری که میخواستم بدون اجازه انجام بدم پشیمون شدم و ازش معذرت خواستم و با پیش کشیدن بحث تولد فضا رو عوض کردم.  خواهرای سپیده هم اومدن کنارمون و با هم کلی ماجرا تعریف کردیم و خندیدیم. سپیده گفت که امروز برای دعوت بچه ها رفته بود وقتی پرسیدم کیا؟ گفت فردا لیستشون رو بهت میدم. موقع خداحافظی سپیده به خاطر رفتارش ازم معذرت خواست بوسیدمش و گفتم دیگه بهش فکر نکن. بهم گفت که فردا عصر برای سفارش کیک و خریدن تنقلات میاد دنبالم تا بریم فروشگاه سر میدون.

 

صبح فردا بیشتر کارام رو سریعتر انجام دادم تا برای عصر چیزی باقی نمونه ،نزدیک ساعت 4 بود که سپیده اومد دنبالم زنگ در رو زد ، در رو باز کردم و گفتم بیاد بالا تا حاضر شم و بریم. سپیده حیاط خونمون رو دوست داشت گفت پایین می مونه تا بیام. برفای روی تاب رو کنار زد و می خواست یکم بشینه که شنید :" نـــه خانوم نشینید این تاب خرابه نیاز به تعمیر داره." سپیده در کمال تعجب برگشت و سلام کرد. صدای سینا بود که تازه از کارخونه برگشته بود. جفتشون وقتی همدیگرو دیدن خشکشون زده بود. من این صحنه ها رو از پنجره ی اتاقم می دیدم قصد فضولی نداشتم اما خب کنجکاویم اجازه نمی داد. سینا سریع سرشو انداخت پایین و اومد بالا. سپیده هم رد پای سینا رو با چشماش دنبال می کرد و سرجاش واستاده بود. می دونستم الان میاد سراغ من و می خواد بپرسه این دختر کیه... به خاطر همین از جلو پنجره اومدم کنار و رفتم سمت کمد ، پالتوی مشکی که عمو از سوئد برام سوغات آورده بود رو برداشتم و تنم کردم. داشتم دکمه ها ی الماسیش رو می بستم که صدای در اتاق سینا رو شنیدم که بهم خورد و بسته شد. تعجب کردم که چرا نیومد ازم سوال بپرسه... آرایش کمی کردم ، شال فیروزه ایم رو سرم کردم ، دستکش و شال گردنم رو برداشتم ورفتم پایین. سپیده تو حیاط منتظرم بود گفت :"به به خانوم خوشگل ما رو نگاه این پالتو خیلی بهت میاد سارینا ، مثه عروسک شدی ...اممم راستی سارینا.... این آقا کی بود؟" نگاه مرموزانه ای بهش انداختم ، چشماش یه حالت گیج و گنگ داشت، گفتم "بریم دیر شده... اون آقا هم داداشیه گلمه سینا...ندیده بودیش؟ آخ راست میگی تو هر وقت می اومدی سینا اینجا نبود... تازه از کانادا اومده ... نگاه زودباش دیگه دختر دیر شدا..." سپیده یه نگاهی به پشت سرش انداخت و اومد بیرون. فکرم مشغول این دو نفر بود رفتارشون عجیب بود ، باید از سینا می پرسیدم که چه خبره.

 داخل ماشین که نشستیم لیست مهمونا رو داد دستم و خواست نگاشون کنم و برای خرید وسایل تعداد مهمونا رو بدونم. اولین نفری که اسمش رو دیدم پرهام بود ، زیر چشمی به سپیده نگاه کردم تو خودش بود یه دستش رو فرمون ماشین بود و با اون ناخن اون دستش هم با دندوناش ور می رفت ، تو چشماش برق شادی دیده می شد. یعنی اون عاشق پرهام شده بود؟ باورم نمی شد.... اگه نه پس چرا اولین نفر اسم پرهام بود...اون عکس توی اتاقش... دیونه شدم این که دلیل درست حسابی نیست،دوباره لیست رو نگاه کردم چند نفری رو خط زده بود درست همونایی که منم دوست نداشتم بیان ، خب پرهام هم خط می زد مگه چی می شد..... ازش دلخور بودم. نرسیده به میدون تجریش پارک کرد و به سمت فروشگاه حرکت کردیم،حواسم به چیزی نبود هر چی که سپیده می گفت تایید می کردم و اونم بر می داشت...خرید که تموم شد بسته هایی رو می دیدم که داره یکی یکی دست من میده و میگه بریم بذاریمشون تو ماشین...دنیایی از پاستیل های رنگی و شکلات های مختلف و چیپس و پفک . بعد از اون به قنادی رفتیم که نزدیک امام زاده صالح بود... چه گنبد قشنگی داشت...برف نصف گنبد رو پوشونده بود و آدما ریز و درشت برای زیارت می رفتند و می اومدند ، چند باری نزدیک بود لیز بخورم که سپیده دستم رو گرفت این بار خودم گفتم که ببخش سپیده تقصیر کفشای سیندرلاییمه و با هم خندیدیم....این همون جمله بود که با شنیدن از پرهام خشم تموم وجودم رو گرفته بود اما حالا چرا خودم با گفتنش خندیدم؟ موقع سفارش کیک سپیده ازم خواست که شکل موردنظرش رو برای قناد رو کاغذ بکشم ، یه قلب بزرگ کشیدم و روی این قلب با حروف انگلیسی اسم سپیده رو به صورت یه شکل نقاشی کردم ، خود سپیده متوجه ی شکل نشد و وقتی براش توضیح دادم خیلی خوشحال شد.از آقای قناد خواستیم که از ژله ی قرمز و پاستیل های رنگی برای تزیینش استفاده کنه ، کلاه های فانتزی تولد و ریسه های رنگی ، بادکنک و ستاره های رنگارنگ و کلی نقل های شکلیه تولدت مبارک و بالاخره شمع 21 سالگی تولدش رو گرفتیم و اومدیم بیرون. سپیده من رو تا خونه رسوند همدیگرو بوسیدیم و خداحافظی کردیم ، حرکت کرد و بلند گفت :" فردا یادت نره منتظرتم..." براش دست تکون دادم و اومدم داخل حیاط.  بابا ولی رو کنار استخر دیدم که آتیش کوچیکی درست کرده و روی یک صندلی نشسته ، یک صندلی خالی هم کنارش بود....

 

بابا ولی  پیرمرد مهربون و دوست داشتنی و شوهر کوکب خانوم بود، مثل پدربزرگم دوستش داشتم. هوا ابری و بهم ریخته بود انگار داشت تلاششو می کرد تا گوله های سفید و نرم و پفکی خوشگلشو روی این شهر و آدماش خالی کنه. یواش یواش نزدیک باباولی رفتم ، با دیدن من بلند شد وگفت:" سلام سارینا جان چطوری؟ سرحال هستی بابا؟  بشین رو این صندلی بشین بابا ، سینا هم تا الان اینجا بود که با یه تماس تلفنی و چند بار الو الو گفتن رفت بالا معلوم نیست کی بود که نمی خواست جلو من صحبت کنه." چقدر طرز صحبت باباولی رو دوست داشتم ، همیشه می خندید و خدا رو شکر می کرد ، ریش و سبیل سفید رنگش ، موهای سفید زیر کلاه بافتنی مشکی رنگش ، چین و چروک صورتش ،دستهای پینه بسته و گرمش،  همه نشونی از با تجربگی و پختگیش بود. وقتی می خندید با خط هایی که کنار چشمای با محبتش می افتاد چهره ی معصوم و نورانی پیدا می کرد. بهش گفتم:" باباولی شما خیلی مهربونی تو رو خدا به خاطر من دیگه از جاتون بلند نشید خجالت می کشم" اما اون گفت : " شما ارباب این خونه اید ، ما هم جایگاه خودمون رو داریم ، احترام هر کس هم به جای خودش بابا جون" سرم پایین بود و سوختن چوب ها تماشا می کردم ، باباولی حواسش بهم بود ، با چوبی که دستش بود آتیشو زیر و رو کرد و گفت :" ناراحتی بابا...تو دلت خیلی چیزا و تو سرت فکرها داری." برف خیلی آروم می بارید ،شالم رو روی سرم مرتب کردم دستمو جلوی آتیش گرفتم و گفتم:" آره خیلی... بحثو عوض کردم و ادامه دادم باباولی شما جای پدربزرگم هستید اگه بحث احترامه من باید احترام قائل شم براتون ، کاری هم به جایگاه و ارباب و رعیتی ندارم ، شما برای ما خیلی بزرگید بابا ولی  ،دیگه اینجوری منو شرمنده نکنید. پیرمرد از ته دل خنده ای کرد و سرشو تکون داد و دوباره با آتیش بازی کرد ، رو به من کرد و گفت:" پری خانوم خدابیامرز دوتا بچه هاش رو مثل دسته ی گل بزرگ کرد ، ادب و احترامشون تعریف کردنیه ، من واقعا تحسینش می کنم ، از آقا سیاوش پدرتون هم هر چی بگم کم گفتم ، اونم کم تاثیری نداشت ، ایشالا که سایشون همیشه بالا سرتون باشه و شما رو هم برای خانواده حفظ کنه." آهی کشید و آروم سرش برگردوند و به خونه ی کوچیکشون که از نظر من فوق العاده با صفا و قشنگ بود نگاهی انداخت و گفت :" من و کوکب هم برای بچه ها کم زحمت نکشیدیم ، درسته سواد درست حسابی نداشتیم اما سعی کردم که بچه ها هیچی کم نداشته باشن و مایه ی افتخار ما بشن ، خدا میدونه که روز و شب من تموم درختهای حیاط این خونه بودن و هستند ، گلهای رنگارنگ دور استخر، گلدون های سفارشی پری خانوم.... تموم زندگی من بودند و با عشق باهاشون زندگی می کردم و با لقمه نون حلالی که روزیم از خدا بود بچه های عزیزتر از جونم رو بزرگ کردم ، اما... نمی دونم چطور شد که اون 3 تا پسر نا اهل شدن...."  ناراحتی رو تو چشمای نمناک پیرمد می دیدم ، دوست نداشتم باباولی رو ناراحت ببینم پیرمرد قلب مهربونی داشت نباید اینجوری لکه دار می شد ، پالتوم رو محکم گرفتم و خودم به سمت پایین خم کردم انگار سردم شده بود ، لبخندی زدم و گفتم:" ای بابا... همیشه اون چیزی نمیشه که آدم میخواد خودت که می دونی بابا ولی... اما شما اجرت پیش خدا محفوظه... راستی آقا رضا رو یادتون نره خدا رو شکر بین بچه هاتون تکه ، هوا رو به تاریکی بود ، من و باباولی گرم صحبت بودیم ، از این در و اون در... از جوونی ها و تجربه های باباولی و خراب کاری ها و سوتی های من...

تا اینکه بابا ولی سرمای هوا رو احساس کرد و گفت :" برو تو بابا جون ، هوا سرد شده ، سینه پهلو میکنی خدای نکرده" باهاش خداحافظی کردم و از جام بلند شدم ، دلم خیلی باز شده بود ، آسمون قرمز رنگ رو بالای سرم می دیدم که دونه های سفید رنگ برف مهمونش بودن و جشن زمستونی راه انداخته وبودن، لبخندی زدم و خدا رو به خاطر داشتن نعمت هایی که داشتم شکر می کردم ، به حکمتش فکر میکردم که با اینکه بزرگترین نعمت یعنی مادرم رو ازم گرفته بود ، اما نعمت های دیگه اش جای خالی او رو تا حدی برام پر می کرد.  کفش هام رو در آوردم ، پالتوم رو گرفتم دستم ، به آینه کاریه ی دیوار نگاه می کردم و پله ها رو می رفتم بالا ، برفهایی که روی موهام نشسته بود چهره ام رو مثل عروسک برفی با لپای قرمز و یخی کرده بود.نزدیک اتاقم که شدم سینا رو با کلی لباس دستش دیدم ، گفتم :" چی شده داداش؟ اینا چیه دستت"  سر تا پامو نگاه کرد و گفت:" سارینا کجا بودی تو چشمات برق خوشحالی رو میبینم....خیلی خوبه دختر گل...دوست دارم همیشه شاد باشی" خندیدم و شونه هام رو انداختم بالا و گفتم :"بیا بریم اتاقم ببینم چه خبره."

 

پنجشنبه 26 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

از نظرات سازنده و خوبتون واقعا ممنونم...موفق باشید بچه ها

 


 

قسمت چهارم :

 

برداشتم ، یه صدای خیلی آرومی شنیده می شد که به سختی میتونستم تشخیص بدم کیه ، با خودم گفتم احتمالا سپیدست زنگ زده تا خواب نمونم ، داد زدم " سپــــــــــــــــــیده بیدار شدم ، حاضر شو میام دنبالت ، حالا چرا با شماره ی  خودت تماس نگرفتی؟" جوابی نشنیدم فقط یه صدای خیلی کم شبیه یه موسیقی آروم شنیده می شد.پشیمون شدم که چرا جواب دادم. همینطور رو تخت نشسته بودم و فکر این رو می کردم که این تماس یعنی چی؟ یادم رفت که باید زود برم دانشگاه ساعت رو که نگاه کردم دیدم وقت کمی دارم خدا رو شکر که بیدار شدم.بلند شدم ، یه نگاهی تو آینه انداختم ، موهام رو شونه کشیدم و از اتاق رفتم  بیرون ، همه جا ساکت بود ، دلم نمی خواست خونه آروم باشه ، دلم می گرفت ، نزدیک آشپزخونه که شدم صدای خوندن ترانه ای رو شنیدم  فهمیدم که کوکب خانوم اومده ، کوکب خانوم  زن مسنی بود و از جوونیش با ما بود و کارای خونه رو انجام می داد  ، بچه هاش هر کدوم یه شهری بودن و اون با شوهرش بابا ولی که باغبونمون بود و پسر کوچیکش تو یه قسمت از حیاطمون زندگی می کردند. از بچگی گوش کردن به صدای کوکب خانوم رو دوست داشتم بهم آرامش می داد. آهسته پامو گذاشتم تو آشپزخونه و نشستم رو صندلی تا یه وقت کوکب خانوم با دیدن من خوندنش قطع نشه. به به چه صبحانه ای آماده کرده بود فضا رو که اینجوری دیدم احساس خیلی خوبی پیدا کردم دلم میخواست یه دل سیر غذا بخورم ، با صدای بلند بخندم و راهی دانشگاه شم . وای اگه مامان پیشمون بود.... سینا رو از سمت اتاقی پذیرایی می دیدم که داره میاد ، کاراش اصلا قابل پیش بینی نبود معلوم بود که صبح زود بیدار شده ، گیتار به دست ، به همراه بابا اومد پیش ما یک دفعه شروع کرد به زدن گیتار رو با صدای بلند ســـلام علیک کردن  و بعد هم همراه کوکب خانوم به خوندن ادامه داد . خیلی خوشحال بودم که همه شادن ، مخصوصا بابا که تو این چند وقت خیلی افسرده بود. خدا رو شکر کردم بالاخره بعد از دو سال رنگ غم از خونمون رفت هرچند غم از دست دادن مامان چیزی نبود که از یادمون بره اما مجبور بودیم که حتی شده به تظاهر این کار رو کنیم.

بعد از صرف صبحانه بابا تصمیم گرفت که سری به کارخونه بزنه یه کارخونه ی مواد شوینده داشت ، کسب و کارش خوب بود، چند وقت بود که حسابدار برای مرتب کردن حسابهای قبلی با بابا تماس می گرفت ، بابا هم  چون فرصت امروز رو مناسب دید به همراه سینا رفتند. من هم جزوه هامو برداشتم واومدم بیرون. داشتم کفشم رو می پوشیدیم که باز هم گوشیم زنگ خورد، باز همون شماره... ساعتم رو که نگاه کردم دیدم فقط 20 دقیقه فرصت دارم  خودمو برسونم دانشگاه... گوشیمو جواب دادم ، بازم صدایی نیومد ، با خودم گفتم این کیه که سر صبحی وقت گیر آورده صداشم در نمیاد. سریع سوار ماشین شدم از خیابونی که خونه ی سپیده توش قرار داشت داشتم رد می شدم که دیدم بیچاره اونجا منتظر واستاده ، با دست اشاره کردم بیا بالا. سپیده چپ چپ نگاهی بهم انداخت ، نشست و تا دم دانشگاه غرغر کرد. حق داشت خب. وقتی رو صندلی امتحان نشستم خیلی استرس گرفتم ،اطرافم رو نگاهی انداختم ، مهیار چند ردیف عقب تر بود ، سپیده کمی جلوتر و صندلی کناری من خالی بود. می دونستم که باید جای پرهام باشه ، چون طبق معمول شماره های ما همیشه نزدیک هم بود. پیش خودم گفتم حقته آقا پرهام دو واحد که بیفتی تازه یاد می گیری امتحان و تقلب یعنی چی. چند دقیقه دیگه برگه ها رو توزیع می کردند ، نگام به صندلی پرهام بود ،چه حس بدی داشتم انگار نگرانش شده بودم ، یکم از بطری آبی که همراهم بود آب خوردم تا آروم شم. برگشتم تا پشت سرم رو نگاهی کنم مهیار سرش رو دستش و چشماش بسته بود ، گفتم آدمی که شب امتحان بشینه فیلم سینمایی ببینه همینه دیگه ، موندم تو چطور همیشه نمره هات بالاتر از من میشه تقلب هم که تو کارت نیست. حالا چرا پرهام نیومده! برگه های رشته ی شیمی آزمایشگاه رو پخش کردن نوبت به رشته ی ما رسید، سربرگ رو پر کردم و مشغول نگاه کردن به سوال ها شدم...خدایا چرا هیچی یادم نمیاد... من که این درس رو خونده بودم... از اون طرف سالن صدای دویدن می اومد دقیق تر که نگاه کردم دیدم پرهام بالاخره اومد. اولش ناراحت شدم میخواستم نیاد تا حالش جا بیاد اما بعدش گفتم این که براش فرقی نمی کنه بیفته هم مهم نیست میگه پایه ی درسیم قوی میشه ! نشست رو صندلیش هنوز نفس نفس می زد  نگاهم رو سریع برگردوندم و خودمو با سوالا مشغول کردم. اما حواسم بهش بود ، انگار امروز وقت نکرده مدل موهاش رو فشن کنه معلومه خواب مونده ، ههه میخواستی زودتر بیدار شی خب . سرش رو برگردوند سمت من ، تو دلم گفتم آها عذرخواهی کن یالا زود باش. یه سلام آرومی گفت و سرشو برگردوند وادامه داد : " تو ادب من بی احترامی به شخص مقابلم راه نداره سلام هم  کلمه ی خاصی نیست چیزی از آدم کم نمیکنه "   یخ کردم  پسره ی پر رو ... منو بگو که فکر میکردم میخواد به دست و پام بیفته. چرا این شکلی شد یک دفعه !

در حین امتحان خیلی خوشحال بودم که نمیتونه تقلب از من بگیره و کنار دستیش هم غایبه ، دریغ از اینکه خودم چیزی ننوشته بودم چند دقیقه ای گذشت و دیدم اصلا سرش رو از برگه اش بالا نمیاره ، خیلی خوبه ، حقته دیدی خوندن بهتر از تقلبه...حالا می خوای چیکار کنی؟ اما کاش می تونستم اینا رو بلندتر بگم بشنوه اون موقع چهره اش دیدنی بود. تا جایی که یادم بود نوشتم ، تایم امتحان تموم شد وقتی برگه ها رو جمع می کردند برگه ی پرهام پر بود ! تعجب کردم آخه چطور ممکنه...  برای استراحت تا امتحان بعدی به پارک کوچیک داخل دانشگاه رفتیم.هوا خوب بود دیگه برف نمی بارید.

با دوستای دیگه خداحافظی کردم تا برم پیش سپیده ، نزدیک تر که شدم دیدم.....

مهیار رو یه قسمت سبزه ها دراز کشیده ، پرهام هم سرش رو گذاشته رو پای مهیار تکون هم نمی خوردند ، سپیده رو دیدم که بالا سرشون واستاده و به من اشاره می کنه که زود بیا.   "ترسیدم سپیده ، گفتم آدم کشتی ، مثل عزرائیل بالا سرشون واستادی دختر"   سپیده : " دیونه ، آدم کشتم؟ ببین چطوری خوابیدن...وای خدا باید ازشون عکس بگیرم، فکر کن عکس رو چاپ کنیم براشون بفرستیم...عالی میشه سارینا، وای چقدر بخندیم..اما این جا که برفه خیس میشن بیا بیدارشون کنیم"

تا امتحان بعدی نیم ساعت مونده بود که تصمیم گرفتیم بیدارشون کنیم ، من که با پرهام کاری نداشتم ، اگر مهیار پسر عمه ام نبود محال بود بیدارش کنم ، به هزار زحمت با چوبای نازک درخت قلقلکشون دادیم تا بیدار شدند. نشستیم تا یکم برای امتحان بعدی مروری کنیم. استاد خسروی رو دیدیم مسئول پروژه ی ما بود داخل حیاط منتظر دانشجوها واستاده بود تا طرح های ارائه شده ی اونا رو بگیره که با دیدن سپیده و پرهام صداشون کرد و اونا هم به نمایندگی از ما رفتند. من که فرصت رو مناسب دیدم پرسیدم:" چی شده مهیار؟ چندتا فیلم دیدی دیشب؟" مهیار بعد از کش و قوس اساسی که به خودش داد  گفت:" هیچی ، دیشب پرهام پیشم بود تا...."   پریدم وسط حرفشو گفتم :"تا فیلم بیشتری ببینید آخه تنهایی نمی چسبه ،آره؟ ببین مهیار نیازی نیست من اینارو بهت بگم خودت زمان بیشتری رو با پرهام دوست بودی ، این آخرش تو رو اغفال می کنه ، توهم بچه درس خونی یه وقت میشی مثل همین یه پسر..."  مهیار پسر آروم و خنده رویی بود اما وقتی که عصبی می شد واقعا تغییر می کرد ، گفت :" سارینا هر چی دلت خواست گفتی!!! دیروز پرهام رو کنس کردی هیچی ! امروز هم....بذار من حرفم رو ادامه بدم بعد قضاوت کن ،تو چطور به خودت اجازه می دی در مورد کسی که نمیدونی صحبت کنی؟ تو چرا بدون فکر صحبت می کنی ، فکر نمیکنی که پشیمون میشی؟"

لبامو غنچه کردم ،ابروهامو کشیدم تو هم ، چشمامو ریز کردم و گفتم : " آخه شنیدن در مورد پرهام برام هیچ ارزشی نداره برای همینم دوست ندارم در موردش حرفی بشنوم... حالا هر کی میخواد باشه!"  مهیارخیلی سعی کرد به خودش مسلط باشه ، هر لحظه منتظر یه عکس العمل ازش بودم ،  چندتا نفس عمیق کشید ،  سرشو تکون داد و رفت کنار استاد خسروی.  با خودم گفتم آخه این پرهام مگه کیه ، کیه که به خودش اجازه داد امروز به من سلام کنه؟ کیه که این مهیار براش کاسه ی داغ تر از آش شده. ای خدا ...

امتحان دوم رو هم دادیم  نسبتا راضی بودم .برای ناهار به کافه ی دانشگاه رفتم ، چون اصلا به غذای سلف عادت نداشتم. کافه خیلی شلوغ بود ، ساندویچم رو گرفتم اومدم رو نیمکت داخل حیاط نشستم.

مهیار رو با دوستاش می دیدم که سخت مشغول برنامه ریزی برای پروژه است، سپیده هم با بچه های آزمایشگاه در مورد موشها صحبت می کرد و صدای خندش حیاط رو بر میداشت. خیلی ها هم به سمت خونه هاشون می رفتند. بچه های شهرستان رو می دیدم که با چمدان و ساک هاشون وسط حیاط منتظر بودند تا حرکت کنند. بالاخره ترم سوم هم تموم شد. پرهام پیدا نبود ، شونه هام رو انداختم بالا و گفتم اون یه جایی همین دور و اطراف کنار چند تا دختر واستاده و قرار مدار میذاره اصلا به من چه که بخوام فکر کنم کجاست. ساندویچم که تموم شد بلند شدم تا لباسمو مرتب کنم و برم. پرهام رو دیدم که نشسته وسط حیاط، دو تا دستاشو بهم گره کرده و سرش رو زانوهاشه. خیلی جا خوردم ، امکان نداشت اون انقدر تنها یه جا بشینه... میخواستم از مهیار بپرسم که چی شده اما با یادآوری حرفهایی که صبح بهش زدم پشیمون شدم...خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره تصمیم گرفتم که برم و این موضوع رو بی اهمیت جلوه بدم. مهیار قرار بود امشب با بابا در مورد کارش تو کارخونه صحبت کنه برای همین با هم برگشتیم. توی راه که بودیم هیچ کدوم حرف نمی زدیم ، از این حالت موذب بودم برای همین در مورد کار ازش سوال پرسیدم و اون با بی حوصگی جوابم رو می داد. گوشیم که زنگ خورد بدون نگاه کردن بهش جواب دادم اولش هیچ صدایی نیومد و خواستم قطع کنم که شنیدم : "قطع نکن... تو منو نمیشناسی ....اما من خوب میشناسمت فقط اینو بدون که کار ما تازه شروع شده...خداحافظ!"  از تعجب وا مونده بودم مهیار پرسید "اتفاقی افتاده؟ حواست کجاست؟ ما رو به کشتن ندی بذارش کنار و رانندگیت رو ادامه بده" نفهمیدم چطور به خونه رسیدیم... سینا و مهیار با هم به اتاقش رفتند و من رو صندلی پیشخون آشپزخونه نشستم. دستام یخ کرده بود ، چشمام رو یه نقطه متمرکز بودن و حرفهای اون تماس رو مرور می کردم...

:"چی شده دخترم؟" پریدم و برگشتم که متوجه شدم بابا حواسش به منه :"چیزی نیست باباجون امتحان امروز یکم حالمو بد کرده همین"  :" برو لباستو عوض کن ، بچه ها رو هم صدا کن بیان اینجا کارشون دارم"

چند روزی گذشت...

سینا و مهیار تو کارخونه ی بابا با شرط نیمه وقت بودن و ادامه تحصیل مشغول به کار شدند. سینا که درسش تموم شده بود اما مهیار باید این شرط رو قبول می کرد. منم تا شروع ترم بعد تصمیم گرفته بودم که وقت بیشتری تو خونه بگذرونم وکمی از کوکب خانوم آشپزی یاد بگیرم... اما خیلی دست پخت افتضاحی داشتم و خراب کاری های زیادی کردم... خوشبختانه اعتماد به نفس بالایی داشتم و سعی می کردم که نا امید نشم.

اواسط بهمن ماه بود که سپیده برای تولدش باهام تماس گرفت و ازم خواست که زودتر برای کمکش برم.سه روز قبل تولدش بود و باید کمی تدارکات می دید . به خونشون رفتم و با کلی سلام علیک با مادرش و خواهراش با هم به اتاق رفتیم. قاب عکسی رو دیدم که پشت و رو روی میز بود کنجکاو شدم که ببینم عکس کیه... اومدم برش دارم که سپیده خودشو انداخت رو عکس و محکم تو بغلش گرفت... از این حرکتش شوکه شدم... یعنی عکس کی میتونست باشه...ما که تا حالا چیزی رو از هم مخفی نکرده بودیم...

 


فعلا

یکشنبه 22 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

 

نمی دونستم بهش چی بگم ، بینمون سکوت موج می زد ، از پنجره که بیرون رو نگاه کردم دونه های سفید و نرم برف رو می دیدم که آروم آروم می بارند. نفسی کشیدم وگفتم : " آقای ارسلانی بذارید رک بهتون بگم ، شما اصلا حق همچین شوخی رو با من نداشتید، فکر کردید منم مثل اون دخترایی  هستم که تو کلاس پا به پاتون با ادا و اصول در آوردن و بی احترامی کردن به استادا که شما اسمشو گذاشتید شیرین کاری و مزه پرونی دوست دارن به شما نزدیک تر شن؟ می تونید با همونا شوخی کنید..نه من !! "  

جزومو برداشتم و به سپیده گفتم که کمکم کنه بریم.  پرهام که سرش پایین بود با شنیدن این جمله ها داغ کرد احساس کرد غرورش له شد ، دندون قروچه ای کرد،  می خواست از خودش دفاع کنه که مهیار جلوشو گرفت و گفت " کوتاه بیا بیشتر از این شلوغش نکن ، من سارینا رو میشناسم عصبی شده یه چیزی گفته...پاشو بریم کلاس که دیر شد ...پاشو"

 

تو راه کلاس بودم که صلاح دونستم نرم چون اصلا حوصله ی شنیدن حرفهای استاد رو نداشتم، سپیده من رو تا پارکینگ همراهی کرد و بعد از اینکه سوار ماشینم شدم با کلی تشکر ازش به سمت خونه حرکت کردم. اما قبل از خونه به همون پارک همیشگی رفتم .برف شدت بیشتری پیدا کرده بود ، دستکشای بنفشم رو دستم کردم ، شال گردن مشکی سفیدم رو دور صورتم پیچیدم و آروم به سمت آلاچیق پارک رفتم ، چقدر خلوت بود برف با سکوت خاصی در حال بارش بود ، نشستم و به خودم و کارام و حرفهام فکر کردم ، تو دلم خوشحال بودم که بالاخره شاخ پرهام رو شکستم... و از طرفی هم... نه نباید به این حرف دلم گوش می کردم اصلا کار خوبی کردم آره ،  یه نفس راحت کشیدم و بعد از یه ساعتی رفتم خونه.

خونه که رسیدم همه چیز عالی بود ، آره باید تلقین می کردم که عالیه. دو سال بود که همه چیز تو این خونه سرد و آروم بود. پله ها رو یکی یکی بدون اینکه کسی متوجه ی درد پام شه می رفتم بالا. بابا  رو دیدم که تو اتاق مهمان مشغول خوندن روزنامه و پیپ کشیدن بود.سلام آهسته ای کردم و نگاهی به چشمای خستش انداختم می دونستم که من رو نمی بینه برای همین پله ها رو ادامه دادم. سینا تو اتاقش بود و باز داد و بیداد می کرد که " بابا جان ....صد بار گفتم نذار کوکب خانوم به اتاق من دست بزنه ای بابا بذار همینطوری بمونه... شما تا حالا پسر نا منظم ندیدید دائم دارید می گید که من شلخته و نا منظمم"  سینا برادرم بزرگم بود. من خیلی دوستش داشتم چون اون تنها کسی بود که حرفم رو متوجه می شد اونم همین حسو نسبت به من داشت.یک سالی بود که برای  تموم کردن کارها و گرفتن مدرکش به کانادا رفته بود ،واین چند ماه که برگشته بود وجودش رو خیلی با ارزش می دونستیم چون سینا که تو این خونه نبود حال و روز ما دیدنی بود اون بود که با حرفهاش و سرو صداهاش سوکت خونه رو می شکست و دوست داشت همه رو شاد ببینه. سریع رفتم اتاقم و لباسمو عوض کردم تا برم سراغش ببینم مشکلش چیه. اتاقم رو دوست داشتم ، دیواراش رو خودم نقاشی کرده بودم همون چیزهایی که دوست داشتم ، هوای بارونی ، جنگل پر از درختهای بلند ، کلبه ی چوبی داخل جنگل ، رودخونه ای کوچیک با آب زلال و خنک... هیزم های شکسته و... این هنر رو از کلاس نقاشی که می رفتم یاد گرفته بودم ، به قول بابا تو خونمه و باید ازش نهایت استفاده روببرم.

هر زمان که دلم می گرفت با دیدن این منظره ها حس و حالم تغییر می کرد و روحیه می گرفتم. کیف و وسایلی که دستم بود رو زمین گذاشتم. لباسهایی که میخواستم رو برداشتم اما انقدر عجله کردم که تیشرتم رو بر عکس پوشیدم. گیره ی پروانه ای که مامان روز تولدم هدیه داده بود رو به موهام بستم..وقتی تو آینه نگاه کردم یاد حرف مامان افتادم  آخه همیشه می گفت "  تو خیلی خوشگلی اصلا به بابات نرفتی ...این موهای صاف و خرمایی رنگ و چشمای عسلیت ، صورت ناز و پوست گندمیت هر کسی رو محو خودش می کنه...من که مامانتم دوست دارم همیشه تو رو ببینم..." با یادآوری جملات مامان اشک رو صورتم جاری شد. دوسالی بود که مامان رو ندیده بودم ، خدا خیلی زود ازم گرفتش ،  چقدر دلم میخواست اینجا بود ،دستاشو می بوسیدم  و توبغلش زار زار گریه می کردم و می گفتم که برگرده. صورتم رو پاک کردم و یه لبخند مصنوعی رو لبم آوردم و رفتم سمت اتاق سینا. " سینا جان؟ داداشی ؟ می تونم بیام تو؟ "  سینا که با غرغر کردناش صدای منو نمی شنید ، دوباره حرفمو تکرار کردم البته این دفعه با صدای بلندتر. "بیا تو سارینا " در رو که باز کردم با صحنه ای مواجه شدم که همون جلوی در خشکم زد ، دهنم باز مونده بود ، ابروهام بالا و چشمام درشت شده بود. سینا که با دیدن من خندش گرفته بود گفت : " ها چی شده؟ خداییش ببین من کجام نامنظمه؟ فقط یکم ریخت و پاش کردم خب اونم تقصیر کوکب خانومه دیگه ، حالا تا کی میخوای اونجا واستی بیا کمک دیگه تنبل"  تو همون حالتی که بودم گفتم : " سینا تو بهترین پسر دنیایی ، مرتب بودنت آدم رو به وجد میاره ، همه جای اتاقت برق میزنه... اون منم که نا منظمم نه تو داداشی"  سینا پسر خیلی شوخی بود با پرت کردن بالش سمت من باعث شد که یکم  سرو صدا راه بندازیم و کلی بخندیم. بالاخره کمکش کردم تا شال گردنشو پیدا کنه و بعد هم حسابی اتاق رو مرتب کردیم ، منم برای اینکه دیگه این اتاق رو با اون وضع نبینم ازش تعهد کتبی با دو تا امضا گرفتم که اونم با کلی ادا قبول کرد. اما خب بالاخره این یه سند بود که دیگه نتونه این کار رو تکرار کنه. بیچاره کوکب خانوم که هر دفعه با تمیز کردن اتاق سینا کلی خسته می شد اون وقت باید حرفهاشم هم تحمل می کرد.

شب تصمیم گرفتم که زود بخوابم تا برای امتحان فردا حالم خوب باشه ، وقتی رو تختم دراز کشیدم سکوت خیلی قشنگی همه ی شهر رو فرا گرفته بود ، آسمون از پنجره دیده می شد ، آسمون با تموم ستاره هاش با مهتابی که به نیمه رسیده بود و شکل و شمایل قشنگی داشت ، انگاری داشت لبخند می زد دلش به چند تا ستاره ای که دورش سو سو می زدند خوش بود ، ههه درست مثل پرهام ، که تو کلاسا دلش به چندتا دختری خوش بود که دورش هستند و همراهیش می کنند. آخ که پرهام تو چقدر باید دیوانه باشی که راضی به نگاه های هرزه ی این دخترا باشی ، تو... تو همین فکرا بودم که چشمام بسته شد و به خواب رفتم.

 

صبح که شد روشنایی روز اتاقم رو روشن کرد ، صدای کلاغهای روی درختها و گنجشکهای کوچیکی که روی لبه ی پنجره ی اتاقم نشسته بودن و منتظر ریختن دونه و در آخر هم صدای تق تق در باعث شد که از خواب بیدار شم. در همون حین گوشیم زنگ خورد... شماره برام آشنا نبود.... برداشتم...

 

پنجشنبه 19 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

خیلی از نظرات خوبتون ممنونم بچه ها... بازم منتظر دیدن نظر شما در مورد داستان هستم

 

اینم قسمت دوم داستان :

 

در حال دویدن دنبال پرهام بودم که یه دفعه پاشنه ی کفشم به سنگ کنار

باغچه ی حیاط دانشکده گیر کرد و محکم زمین خوردم. پرهام حواسش به من نبود

 و تند می دوید و می خندید. برای یه لحظه سرمو

 بالا آوردم تا یه چیزی بهش بگم که.....

"خانوم سپهری....تو رو خدا جواب بدید...بابا من غلط کردم... سپیده یه لیوان آب بیار...

 خانوم سپهری... خانوم... بابا یکی یه کاری کنه...."  سپیده و مهیار که تو حیاط بودن

 متوجه ی من و پرهام بودن ، بعد از اینکه خورده بودم زمین بیهوش شدم و پرهام خیلی

 نگران بود البته می دونم که نگران خودم نبود نگران

 این بود که جواب بچه ها رو چی باید بده آخه اون مقصر این اتفاق بود. مهیار

 که دانشجوی سال دوم پزشکی بود سعی می کرد هم پرهام رو آروم کنه هم

 منو یه جوری به هوش بیاره. کم کم صداهای اطرافم رو شنیدم و چشمامو باز کردم ،

 اولین چیزی که دیدم لبخند توأم با ناراحتیه ی پرهام بود که خدا رو شکر می کرد.

 یکم که سرحال تر شدم از جام بلند شدم . از مهیار و سپیده به خاطر

 کمکشون تشکر کردم و یه نگاه بدی که پر از خشم بود به پرهام انداختم و با کمک

سپیده به کافه تریارفتم تا یه چیزی بخورم و بهتر شم. پرهام مبهوت مونده بود که

چطور می تونه از من عذرخواهی کنه ، مهیار که کنار پرهام واستاده بود  و متوجه ی

 حرکات من و ناراحتیه اون شده بود دستاشو رو شونه ی پرهام گذاشت و گفت

 " پسر کجایی؟ بیا بیرون بابا... تو دنیای فکر و خیال هیچی پیدا نمیشه... پرهام

داداش راحت بگم ...گشتم نبود نگرد نیست" اینو که گفت پرهام لبخند زد و گفت

 " مهیار تو دوست خیلی خوبی بر ای من هستی از همون دوران مدرسه

 که با هم بودیم تا الان همیشه منو همراهی کردی...تو

 غم..شادی.. ازت ممنونم" مهیار که می خواست فضا رو عوض کنه گفت

: " پرهام ما مخلصیم...بیا بریم یه قهوه مهمونت کنم که  همچین سرحال بیای

"  پرهام مخالفت نشون داد و گفت : " نه مهیار...بهتره

 نریم کافه تریا آخه...می دونی که....خانوم سپهری اونجاست منو نبینه بهتره

 فقط  اگه می تونی یه لطفی کن و این جزوه رو بهش بده..." مهیار که تا حالا

 این حالت رو تو چشمای پرهام ندیده بود با تعجب

 گفت : " نگو پرهام...آخه من که نمی تونم... بهتره خودت این کار رو کنی یه

عذر خواهی هم ازش کن و تموم دیگه...بابا تو که باعث نشدی اون بیفته...خدا رو

شکر مسأله ای هم پیش نیومد ، برو پسر گل "

پرهام : "  نه بیخود اصرار نکن اصلا خوشم نمیاد به یه دختر کلمه ی معذرت

میخوام رو بگم ....ولی فقط به خاطر تو باشه مهیار...میرم اما بدون که من

 هیچ وقت این کارو نمیکردم من ... آخه...مهیار منو که

میشناسی غرورم اجازه ی این کارو نمیده... این کارو فقط واسه کسی میکنم که....."

 مهیار حرفشو برید و گفت :" واسه کسی که؟"   پرهام  که هل شده بود گفت

:" هی.. هیچی ..هیچی  این کارو واسه

 کسی می کنم که واقعا احساس کنم باید حقشو ادا کنم همین...من رفتم ...

اصلا بیا با هم بریم"  مهیار با خنده دست پرهام رو گرفت به سمت کافه تریا حرکت کردند.

 

هوا خیلی سرد بود ...درست وسط زمستون بودیم و ابرهای سیاه رنگ آسمون رو پوشونده

  بودند... روی کوههای اطراف دانشگاه لایه های سفید رنگ برف دیده می شد .

کلاغها روی شاخه های خشک و سرد درختا نشسته بودند

 انگار حوصله ی پرواز نداشتن یا شایدم تو فکر ساختن یه لونه بودند.

 وای که چقدر این هوا رو دوست داشتم ولی حیف که نمی تونستم

 کمی قدم بزنم و استفاده کنم.من و سپیده رو صندلی چوبی  کافه نشسته بودیم ،

 با دستام فنجون قهوه رو لمس می کردم ،

 با گرمایی که تو این زمستون سرد بهم میداد احساس خوبی داشتم، چشمامو

برای لحظه ای بستم و همینطور با فنجون باز میکردم و تو دنیای آرزوهام سیر میکردم

...انگار اصلا یادم نبود که پرهام باهام چیکار کرده بود ،

 چشمامو که باز کردم صدای سپیده رو شنیدم که به پرهام و مهیار اشاره می کرد

 و می گفت بچه ها بیاید اینجا ...جا هست. اسم پرهام رو که شنیدم عصبی شدم ،

 از صندلی بلند شدم و گفتم سپیده من

 میخوام برم  میای یا می مونی ؟ سپیده که مونده بود چی بگه دستاشو آورد

 بالا و گفت : " خانوم اجازه ؟ ما می مونیم"  ادامه دادم :" سپیده لوس نشو پاشو

 دیگه تو که می دونی نمی تونم تنها برم ، پام

درد می کنه سرمم گیج میره."  سپیده که واقعا بهترین دوست تو زندگیم بود و از تموم

 اخلاق و رفتار من خبر داشت می دونست تو اینجور موارد باید از چه راهی وارد شه.

  بلند شد و من رو آروم نشوند رو صندلی لپم رو بوسید و گفت

:" آخه دختر خوشگل تو که می دونی نمی تونی بدون سپیده جونت

جایی بری چرا بلند میشی و تهدید می کنی؟  خب منم واسه ی بهتر شدن حالت

 تو رو آوردم اینجا وگرنه می رفتیم سر کلاس ..وای اونم کلاس کی ؟!!

 استاد طاهری. دوست داری بریم؟ ها؟ پاشو زود تند

سریع..." می خندید و اینا رو به من می گفت ،  استاد طاهری استادی بود که

مدام صحبت می کرد و از این شاخه به اون شاخه می پرید و خیلی ناگهانی از یکی

 از دانشجوها سوالی می پرسید که هیچ ربطی به موضوع نداشت و خلاصه کسی

 از این استاد راضی نبود بیشتر بچه ها یا خواب بودند یا یه جوری از کلاس فرار می کردند.

  به نشونه ی تسلیم دو تا دستامو آوردم بالا و گفتم :

 " سپیده..سپیده جون..سپیده ی شیطون...تسلیم ... من تسلیم شدم...

باشه میشینم اما یادت باشه من با پرهام کاری ندارما... گفته باشم" 

 جمله ی آخر رو که گفتم  دیدم  دو نفرشون نزدیک صندلیمون

 شدن و با گرفتن اجازه از ما ، نشستن.

پرهام این پا و اون پا می کرد...نمیدونست چیکار کنه..چی بگه...

بدون مقدمه جزوه رو میز گذاشت و گفت :" خانوم سپهری... من قصد اذیت

 شما رو نداشتم فقط...فقط...به خدا شمام مثل خواهرم پرنیا هستید ،  گفتم

یه شوخی کوچیکی کنم همین به خدا...شما باید تو

 این یک سال و نیمی که تو کلاسا با هم هستیم اخلاق من رو

متوجه شده باشید...تو دلم هیچی نیست...ازتون معذرت میخوام...هرچند تقصیر

کفش سیندرلایی خودتون بود"  اینو که گفت چشمام

درشت تر شد دستامو مشت کردم کاش میشد یکی بزنم تو اون کلش که

 هیچی توش نیست. مهیار از زیر میز محکم زد رو کفش پرهام و آروم گفت 

:" پرهام خدا چی کارت نکنه... میبری تو آسمون یهو

میندازی پایین...گند زدی پسر "  بعد خندید و گفت :" خب ... ایشاالله که ماجرا

ختم به خیر شد دیگه؟ خانوم سپهری؟ دختر دایی گلم؟ این دوست ما رو ببخش دیگه" 

   یه نگاهی به مهیار کردم و یه نگاهی به سپیده و بعد گفتم....

 


 

پ . ن : بعضی از بچه ها میگن که مطلب روی  عکس می افته

 و قادر به خوندنش نیستند... من با توجه به سایز مانیتور خودم

مشکلی نمیبینم...اما با جمع و جور کردن متن سعی کردم که

 روی عکس چیزی نیفته...بازم اگه مشکلی هست بگید تا یه فکر بهتری کنم...

 

تا قسمت سوم خدانگه دار دوستای گل  

یکشنبه 15 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |

 

سلام فیروزه ای به همه ی دوستام...

 

راستش تصمیم گرفتم که یه داستان بنویسم...اولین تجربمه امیدوارم خوب بنویسم....

 

این پست اولین قسمت داستانمه    اسم داستان " روزهای بارونی"

 

 

قدم میزدم و چیزی از اطرافم رو حس نمی کردم ، سرم پایین ، نگام به زمین و فکرم تو آسمونا بود...

ریختن برگای زرد و نارنجی بهم نشون می دادن که پاییز از راه رسیده... لبخند محوی رو لبام نقش بست

 سرمو تکونی دادم و قدم بعدی رو آروم برداشتم برای یه لحظه پشت سرم رو نگاهی کردم تازه فهمیدم

 چقدر ازش دور شدم... نفسی کشیدم و به راهم ادامه دادم ، رسیدم به همونجا همون نیمکت چوبی

 داخل پارک که رو به استخر مرغابی ها بود....

نشستم و کیف کوچیک خاکی رنگم رو سمت دیگه ی نیمکت گذاشتم هوا سرد بود، سوز باد گونه هامو

 قرمز می کرد ، شال رو بیشتر دور صورتم پیچیدم و دستامو به هم می سابیدم  ، نگاهم به مرغابی

های سفید خاکستری بود... میخواستم از اول همه چیز رو دوباره برای خودم یادآوری کنم ...

 

 

طبق عادت همیشگی ، عصرها به همین پارک اومدم... تنهایی رو خیلی دوست داشتم ، چه تو خونه ،

 چه دانشگاه و خلاصه هر جای دیگه دوست داشتم تنها باشم... دختری بودم که از قشر تقریبا مرفه

 جامعه به حساب می اومدم . سال اول دانشگاه بودم و خیلی خوشحال از اینکه می تونم تو رشته ای

 که دوست دارم تحصیل کنم. دوستای خوبی هم داشتم اما همونطور که گفتم تنهایی رو به با اونا بودن

 ترجیح می دادم.

 روزهای آخرترم بود و همه مشغول خوندن برای امتحان ، و من هم گوشه ی دانشگاه کنار کافه تریا با

کتابام مشغول بودم. که یک دفعه : " سلام خانوم سپهری. میتونم اینجا بشینم؟" بدون اینکه سرمو بیارم

 بالا فهمیدم که خودشه جوابی ندادم و اون باز هم سوالش رو تکرار کرد. پرهام هم دانشکده ای من بود

که همیشه سعی داشت خودشو یک جوری به من نزدیک کنه ... سر کلاس با کل کل کردن با استادا

 باعث خنده ی همه ی بچه ها می شد  ، موقع امتحان با تقلب بازیاش همه رو کلافه کرده بود. خیلی از

دخترای دانشکده آرزو شون یک نگاه پرهام بود اما خب ...

مهیارچند باری بهم تیکه انداخته بود که حواست به پرهام باشه این کاراشو نبین ،

 دلش خیلی صافو پاکه. اما من اهمیتی به رفتارای پرهام نمی دادم یه جورایی

 از با نمکیاش خوشم می اومد اما تو اخلاق من رو دادن به پسر اصلا راه نداشت...

پرهام نشست رو نیمکت و به جزوه های من خیره شد... "خانوم سپهری من واقعا شما رو به خاطر

تلاشتون تحسین می کنم ... "  بعد با خنده ادامه داد  " اما تقلب رو واسه چی گذاشتن ؟ انقدر خودتونو

 اذیت نکنید...آخه آخرش نمره ی منو شما یکی میشه چه فرقی داره ؟ "

تا حالا تو چشمای پرهام نگاه نکرده بودم هیچ وقتم دوست نداشتم این کارو کنم ...آخه سپیده  دوستم ،

 همیشه میگفت چشمای پرهام یه برق خاصی داره که همه رو جذب میکنه.  با لحن خاصی گفتم : "

  آقای ارسلانی اومدید اینجا نذارید من درس بخونم که فردا تو دانشکده حرف بی افته  که سارینا هم

یاد گرفته این کارا رو؟"

 جا خورد و گفت " نه به خدا همچین قصدی که نداشتم ..."  یه لبخند پر از شیطنتی  زد و جزوه هامو ازم

 گرفت. با اعتراض ازش خواستم  جزوه رو پس بده اما انگار پرهام تازه رگ شیطنتش گل کرده بود... دوید

 رفت ، منم دنبالش .... بلند بلند می خندید و یواشکی بر میگشت ببینه من دارم میرم دنبالش یا

نه ...به نفس نفس افتاده بودم...بازم دویدم ...تا اینکه ....

 

 

بقیش میره تو قسمت دوم .... ایشالله چند روز دیگه

راستی تا اینجا چطور بود؟

 

 

 

 


 

پ . ن : سارا جــــــــــونم (.:. دنیای لبخند .:.) Tinypicخیلی دوستت دارم... رفتی به سلامت ، امیدوارم تو

زندگیت موفق باشی گلم ، اما سارایی دلم واسه جکا و  SmSهای خوشگلت و خونه ی رنگی و شادت

 خیلی تنگ میشه از این به بعد کی میتونه انقدر ما رو شاد و آروم کنه؟  مواظب خودت باش دوست چند

 ساله ی من .... Tinypic

 

 

پ . ن :  بچه ها نظرتون در مورد  عکس قالب جدید وبلاگم  چیه ؟ طراحیش از خودمه...

 

پ . ن : عزیزم ممنونم ... دوستت دارم

 

پنجشنبه 12 شهریور1388 یادداشت بارونیه ---•ღ• ĐŐŖ§Ą`•ღ•---| |